سلام بر تو که دوست داشتن را یک بار دیگر تفسیر می کنی، سلام بر تو که وقتی به تو می اندیشیم، عطر گل محمدی در جان مان می پیچد و اشتیاق در ما زاده می شود و ایمان در نگاه مان جاری می شود و معرفت شکل می گیرد و ایثار، گل می کند و میل به شهادت، تقویت می شود.
سلام بر تو که ما را به رهایی فرا می خوانی که از ازل یگانه ترین راه رهایی بوده است، سلام بر تو که نمی خواهی ما اسیر خاک باشیم و می خواهی که ما در بند نباشیم و دنیایی نباشیم و در دار دنیا نمانیم و هر روز متولد شویم و عمرمان به یغما نرود و کسی ما را از خود ما نستاند و ما خود واقعی مان را بیابیم،
خودی که در گذر از این سرای خاکی گم کردیم و به یاد نمی آوریم کجا آن را جا گذاشتیم، خودی که بیش از ما، به ما مشتاق است، خود اهورایی مان، خود خدایی مان، خودیی که در پی دنیا نیست و دنیایی نمی اندیشد.
سلام بر تو که با حضورت بهار معنا می یابد و با یادت، بهاری پر شکوفه و سرشار از نسیم برای ما به ارمغان می آوری
سلام بر تو که بهار بی تو، زمستان است و شکوفه های بهاری بی تو دیر به ثمر می رسند و بی تو نسیم آواره شهرهای آهن و سیمان اند، سلام بر تو که می خواهی ما را به آب و آیینه پیوند بزنی، تا همیشه روشن باشد و خاموشی در جان مان ریشه نداوند و می خواهی همیشه فانوس مان را به دست داشته باشیم و هیچ وقت فانوس مان با خاموشی پیوند برقرار نکند و نورش، راه مان را روشن کند و نورش، چاله ها را کشف کند و چاه ها را افشا سازد.