داخلی     يادداشت     میراث معنوی
چشم به راه سپيده
کیهان 26/5/1385 ص 3
  تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
Share/Save/Bookmark
پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۱۴:۴۱
کد مطلب : 8658
چشم به راه سپيده
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم. 

قافله تنها چراست؟
اي مدني برقع و مكي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب؟
منتظران را بلب آمد نفس
اي ز تو فرياد بفرياد رس
ملك برآراي و جهان تازه كن
هر دو جهان را تو پر آوازه كن
سكه تو زن تا امرا كم زنند
خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند
بازكش اين مسند از آسودگان
غسل ده اين منبر از آلودگان
ما همه جسميم بياجان تو باش
ما همه موريم سليمان تو باش
شحنه توئي قافله تنها چراست
قلب تو داري علم آنجا چراست
خلوتي پرده اسرار، شو
ما همه خفتيم تو بيدار شو
ز آفت اين خانه آفت پذير
دست برآور همه را دست گير
نظامي گنجوي 

روح سحر

اي ناخداي كشتي خيرالبشر بيا
اي بهتر از ستاره و شمس و قمر بيا
چشمم نشسته بر در دروازه سحر
اي آفتاب دولت ملك سحر بيا
تا خيمه سار ظلم و ستم سايه بركند
با پرچم عدالت فتح و ظفر بيا
«شبگير» از غياب تو جانش به لب رسيد
اي ترجمان روح سحر، از سفر بيا
وحيد ملايي (شبگير)