در فصل سرخ حادثهها، ای صدای سبز
ما را ببر به وسعت آن ماجرای سبز
از مشرق حماسی قرآن، طلوع کرد
مردی به وسعت همه جادههای سبز
در دستهای پر تپشش آیههای صبح
بر شانههای روشن او یک ردای سبز
هر چند زرد و خسته، ولی آن بزرگ برد
ما را به پیشواز همان پیشوای سبز
او رفت و بازمانده به جا، یادگار از او
در کوچههای خاطره، یک جای پای سبز
ای بادهای هرزه! چه بیهوده میوزید
وقتی درخت مانده و یک مقتدای سبز
نیلوفرانه باز به خورشید میرسیم
با دستهای پر شده از یک دعای سبز
فردا بهار فصل بزرگیست، بیگمان
فردا که میرسیم به یک انتهای سبز