درخت خم شد كه آب بردارد
صاعقهها به دستهايي انديشيدند.
عطش همه تارخ زمين را فرا گرفته است
اما كسي آواي «العطش» كودكان تابستان را نميشنود
اينجا؛ نه آينهها
كه لبها و چشمها دروغ ميگويند!
مولا!
فرات از تو بود
مشك ديگران پر شد
گناه از ديگران
تو به شهادت رسيدي
دريغ از سلامي حتي لحظه نوشيدن آب!
تاريخ تكرار ميشود
صاعقهها هنوز به دستهاي درخت ميانديشند