این روزها خودم را می خواهم به پناه گاه امنی برسانم و فرصتی بیابم و خودم را پیدا کنم و عشق را که در این روزها نایاب است، بجویم و به راه حق، که تنها راهی است که ما را به رستگاری می رساند، ایمان بیاورم، ایمانی که از گزند شیطان های خرد و کلان در امان باشد و هیچ کس نتواند با پاشیدن تخم شک، مرا از راهی که برگزیده ام دور کند.
این روزها قلبم می گیرد و روحم خودش را گم می کند و دستم به کار نمی رود و پایم به راهی قدم نمی گذارد و چشم هایم جایی را نمی توانند، خوب ببیند و چون این گونه است، می خواهم به پناه گاهی امن بروم که خودم را در لابه لای گرد و غبار برخاسته، بیابم.
این روزها چون من بسیارند و من مانند دیگرانم، دیگرانی که گاه از یاد می برند گم شده اند و گاهی از یاد می برند باید برای رسیدن بکوشند و کلبه خاک گرفته دل شان را گردگیری کنند و سری به تاقچه عشق بزنند و ببینند چه به یادگار مانده در تاقچه عشق و آیا هنوز هست یادگاری های زیبایی که آن جا بوده، یادگاری هایی که هر کدامش رازی با خود دارد.
خدای من این روزها را تو آفریدی و ما لحظه لحظه اش را ویران کردیم و از آن چیزی باقی نگذاشتیم و... و تو روز روزان را برای ما خلق کردی و برای وقت مبادا نگه داشتی. روزی که هیچ کس نمی داند کی فراخواهد رسید، روزی که باید آن را بر روی چشم گذاشت و بوسید، روزی که آفتابش گرم تر از روزهای دیگر می تابد و نسیمش مهربان تر از همیشه می وزد و ابرهایش سفیدتر از دیگر روزهاست، روزی که عشق را در هر کوی و برزن می توان یافت، روز عشاق، روز آمدن محبوب.
کد مطلب: 21877
|