ای صبح روز بعد! از امشب طلوع کن
ای عشق و عقل گشته مرکّب! طلوع کن
تا غرق خلسهات بشود چشمهای شب
تا صبح، نور محض مرتّب! طلوع کن
کار کدام عینک دودیست دیدنت؟
از پشت شیشههای محدّب طلوع کن
خورشید را به سُخره گرفتند واژهها
دانای کُل، کلام مؤدب، طلوع کن
لبخندی از سکوت گرفتند عکسها
ای صوت از ترانه لبالب طلوع کن
خانه به حجم گنگ و کبودی بدل شده
در چارچوب تلخ مکعّب طلوع کن
هاشور میزند باران سقف شهر
از بین این خطوط مورّب طلوع کن
میسوزم از نگاه تو که هیچ وقت نیست
میسوزم از حرارت این تب، طلوع کن