داخلی     گزارش     انديشه
در نشست "معنای زندگی، خاستگاهها و رویکردها" عنوان شد:
اخلاق مهمترین منبعی است که می تواند به زندگی معنا دهد
  استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در نشست "معنای زندگی، خاستگاهها و رویکردها" ایمان به خدا، حیات اخروی و اخلاق را مهمترین مواردی دانست که هنوز در زندگی انسانها می توانند غایتمندی و معنای زندگی را به همراه داشته باشند.
Share/Save/Bookmark
چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۲۹
کد مطلب : 5852
 سخنرانی دکتر هدایت علوی تبار استاد فلسفه، در دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد.

دکتر علوی تبار در این سخنرانی به بررسی "معنای زندگی، خاستگاهها و رویکردها" پرداخت. وی سخن خود را با این پرسش آغاز کرد که مسئله زندگی مبتنی بر یک سئوال اساسی است. آیا زندگی معنایی دارد؟ پاسخ مثبت و منفی به این سئوال مسائل بعدی را نیز مطرح می سازد. برای پاسخ به این سئوال می بایست به تاریخچه این پرسش پرداخت. اگر چه این تاریخچه چندان طولانی نیست.

وی با اشاره به این نکته که در گذشته های دور بحث از زندگی مطرح نبوده و در عصر جدید مسئله معنای زندگی مطرح شده و حتی به مرحله بحران معنا نیز رسیده گفت : بحث معنای زندگی عمدتاً با زوال تفکر دینی در عصر جدید آغاز شده است. اکثریت نظریه پردازان معتقدند که نسبت معکوسی میان شدت یافتن معنای زندگی و تضعیف تفکر دینی وجود دارد.

دکتر علوی تبار تصریح کرد: در دوران قبل از تفکر دینی، بحث معنای زندگی مطرح نمی شد و اگر مطرح می شد بلافاصله پاسخ آن نیز داده می شد. چرا که ایمان به خدا عاملی بود که به زندگی انسانها معنا می داد و به محض اینکه فردی از خودش می پرسید که زندگی من چه معنایی دارد، خود فرد و یا دیگری به او نهیب می زدند که خدا وجود دارد و ما در تفکر دینی زندگی می کنیم و دین و خدا به انسان معنا می دهد. به همین دلیل ما بحث معنای زندگی را به شکلی که در قرون وسطی هست در عصرهای گذشته نمی بینیم.

دکتر علوی تبار پرسید: اما چرا زوال تفکر دینی می تواند بر تشکیل طرح مسئله معنای زندگی تأثیر گذار باشد؟ در این خصوص استیس معتقد است که ما باید ریشه موضوع را در علت غایی ببینیم. از نظر استیس در دوره یونانی تفکرعلت غایی غلبه بسیاری داشت. افلاطون و ارسطو جایگاه علت غایی را قبول داشتند و حتی ارسطو برای موجودات عالم جایگاه طبیعی در نظر گرفته بود.

وی افزود: پس از عصر یونان در قرون وسطی بحث علت غایی وارد بحث جهان بینی می شود. متفکران قرون وسطی با این استدلال که در طبیعت اگر غایتی وجود داشته باشد ما می توانیم این غایت را خداوند بنامیم، غایتمندی دینی را طرح کردند. از نظر آنها خدا برای آفرینش هدفی داشته و ما هم در جهت این آفرینش حرکت می کنیم.

علوی تبار به این نکته نیز اشاره کرد که در سنتهای اسلامی هم در مورد علت غایی صحبت شده است و حکمت را غایت و اشرف علوم دانسته اند و ابن سینا نیز معتقد است که غایت اشیاء حکمت پیدا کردن به اشیاء است.

این استاد فلسفه به عصر جدید پرداخت و گفت : در عصر جدید و در حوزه علم دانشمندانی مانند کپلر و گالیله و نیوتن درباره غایتمندی صحبت کردند. آنها معتقدند اگر می خواهیم پیشرفت علمی داشته باشیم باید از علل فاعلی صحبت کنیم. آنها چگونگی را جایگزین بحث چرایی کردند. نتیجه این جهان بینی علمی این شد که عالم هدفمند نیست و عالم عبارت است از واقعیتی که بر اثر یکسری از فرایندها به جلو می رود بدون اینکه هدفی را به دنبال داشته باشد.

وی به نظر دکارت اشاره کرد و گفت : دکارت می گوید در فلسفه طبیعی ما از غایت صحبت نمی کنیم اما خدا از اعمال خودش غایتی دارد و برای ما مکشوف است. البته دکارت غایت را در حوزه فلسفه الهی حفظ کرده است. اسپینوزا با شدت بیشتری با غایت برخورد کرد و غایت را از مسئله طبیعی و الهی بیرون کرد. اسپینوزا علت غایی را به هیچ عنوان نپذیرفت.

دکتر علوی تبار با تأکید بر این نکته که ضربه بر علت غایی تنها در علم نبوده بلکه در فلسفه هم ضرباتی را داشته است گفت : البته باید این نکته را متذکر شد که فلاسفه و دانشمندان از این نگرش تعمدی نداشتند بلکه نتیجه کار آنها با جهان بینی سازگار نبوده است.

دکتر علوی تبار به نظر داروین در قرن نوزدهم و نظریه تکامل وی اشاره کرد و گفت : داروین نیز ضربه ای به غایتمندی وارد کرد. او عالمی را به تصویر کشید که معلول یک سری نیروهای کور و کر است که این نیروها در طول میلیونها سال موجودی را به وجود آوردند که موجود هوشمندی به نام انسان است. همه موجودات در عالم از نظر داروین بدون هدف و بر اساس انتخاب طبیعی و تنازع بقا حرکت می کنند. به تعبیر شوپنهاور ما در عالم شکار و شکارچی داریم.

دکتر علوی تبار تأکید کرد که از نظر استیس عالم با معنا عالم هدفمند است. چیزی که هدف دارد معنا نیز دارد.

استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی ایمان به خدا و حیات اخروی را نیز از دیگر مواردی دانست که در بحث غایتمندی و معنا کردن زندگی کاربرد بسیار دارند و گفت : این نظر اشکالی را دارد و آن این است که کسی که به خداوند و حیات اخروی ایمان ندارد چگونه زندگی برایش هدفمند می شود. عده ای معتقدند که تنها عاملی که می تواند به زندگی معنا دهد ایمان به خداست و اگر ایمان به خدا نداشته باشید زندگی معنای ذاتی ندارد. اما گروهی نیز معتقدند که شما می توانید به خدا ایمان نداشته باشید اما زندگی برای شما معنا داشته باشد.

وی افزود: این گروه دوم معتقدند برای معنا کردن زندگی باید مشارکت در پیشرفت بشر داشت. یعنی اینکه به جای اینکه مشارکت در طرح الهی داشته باشیم مشارکت در پیشرفت تاریخ داشته باشیم. هگل نیز در این باره معتقد است که انسان در این پروسه آگاه تر و آزاد تر شده است. مارکس نیز به بحث اقتصادی اشاره می کند و با طرح جامعه بی طبقه اقتصادی زندگی را معنا می دهد به این گونه که اگر فرد به سمت جامعه بی طبقه گام بردارد به زندگی خودش معنا داده است.

دکتر علوی تبار به اخلاق به عنوان یکی دیگر از نظراتی که به زندگی معنا می دهد اشاره کرد و اظهار داشت : عده ای معتقدند که اخلاق می تواند به زندگی معنا دهد. در رمان برادران کارامازوف جمله ای وجود دارد که می گوید اگر خدا وجود نداشته باشد هر کاری مجاز است. کسانی نیز معتقدند که حتی اگر خدا هم وجود نداشته باشد چیزی به نام اخلاق و وجدان وجود دارد و آن می تواند جلوی ما را در قبال هر کاری بگیرد. در این نظریه برخی معتقدند وقتی که ما به کسی کمک می کنیم آن فرد احساس رضایت می کند و آن احساس به ما منتقل می شود و لذا زندگی ما نیز بدین وسیله معنا پیدا می کند. عده ای دیگر رضایت آن فرد را ملاک نمی دانند بلکه تکلیف اخلاقی را هدف می دانند.