توحيد صفاتى
توحيد صفاتى دو معنا دارد:
1ـ برخى از متكلمان معتقدند كه صفات الهى به طور كلى برمىگردد به يك صفت و آن صفت قدرت است. اينها در مقام نفى تعدد و تجزيه در ذات الهى تمام صفات ثبوتيه الهى را به يك صفت برمىگردانند و مىگويند تمام اينها به حسب حقيقت و مفهوم برمىگردد به قدرت، يعنى حيات و علم و اراده و حكمت و عزت و... تمام صفات كمال به معناى قدرت است وقتى ما مىگوييم خدا عالم است، خدا مريد است، خدا حىّ است يعنى خدا قادر است. تمام اين صفات و مفاهيم برمىگردد به يك حقيقت و يك مفهوم. اشتباه در اين است كه خلط ميان مفهوم و مصداق كردهاند و بديهى است كه معناى علم غير از قدرت است و معناى حيات غير از قدرت است و معناى اراده غير از قدرت است و... گرچه همه اينها در مصداق واحد و در ذات واحد به صورت جمعى وجود دارند.
2ـ معناى ديگرى كه براى توحيد صفاتى ذكر كردهاند اين است كه تمام صفات الهى حقيقت واحدهاى است كه عين ذات پروردگار است ولى در مقام ظهور و تجلى ظهورات متفاوت دارد و هر كدام آيهاى از آيات و مظهرى از مظاهر صفات جمال و جلال حقند. پس تمام اين صفات در مصداق و حقيقت برمىگردند به ذات اقدس جامع جميع كمالات و عين ذات حقند نه آنگونه كه تمام صفات در معنى به قدرت برگردد بلكه همه صفات به ذات كامل جامع الهى برمىگردد كه در عين وحدت جامع همه اين كمالات است.
نكته قابل دقت آن است كه اين ذات كامل و مطلق، جلواتى و مظاهرى دارد كه هر كدام از اين جلوات منشأ انتزاع صفت يا اوصافى از صفات حق تعالى مىباشد. ما وقتى در آسمان، زمين، انسان و در يك كلام به هر يك از ذرات عالم هستى نظاره و دقت مىكنيم نشانههايى از كمال، جمال، علم و اراده و قدرت حق تعالى را در آنها مىبينيم و مىفهميم كه آفريننده اينها داراى چنين كمالاتى مىباشد اما چون درك ما ضعيف است و بيشتر با موجودات محسوس و ملموس سروكار داريم گمان مىكنيم كه علم خدا هم مانند علم ما است كه با صورت ذهنى متحقق شود يا اراده خدا مانند اراده ما است كه از عوامل و انگيزهها متأثر است... و تمام اين اوصاف را مانند اوصاف خودمان جدا از يكديگر تصور مىكنيم و اين اشتباه از ما است كه نمىتوانيم فرق ميان مصداق و مفهوم بگذاريم و آنها كه نتوانستهاند ميان مصداق و مفهوم و ميان مُظْهِر و مَظْهَر و مُجْلى و مَجْلى فرق بگذارند، به قدماء هشتگانه قائل شدهاند. و براى دفع شائبه امكان، براى خداوند صفات قديمه و واجب فرض كردهاند و اين صفات را متلازم و غير قابل انفكاك از ذات اقدس الهى دانستهاند و در واقع نوعى تركيب ميان ذات و صفات قائل شدهاند و در مقام ذات خدا را خالى از صفات كمال تصور كردهاند. سبحانه و تعالى عمّا يقولون علوا كبيرا
خداوند يگانه است از جميع جهات ذاتا و صفةً و هيچ گونه تعدّد و تجزّى در حقيقت ذات و صفات او متصور نيست. ذاتى كه در عين بساطت جامع جميع كمالاتست و اين جامعيت در مقام اراده فعلى به مظاهر گوناگون متجلى مىشود كه در اين تجليات گوناگون برداشتها متنوع و متكثر است و مسأله تعدد صفات مطرح مىشود.
حال چگونه ممكن است كه ذات بسيط و واحد و مستجمع كمالات در عين وحدت اين همه كثرات از او صادر شود و اين همه جلوات از او متجلى گردد و اين همه مخلوقات آفريده شود اين خود بحث دقيق و عميقى است كه تفصيل آن نياز به مقدمات علمى و ذوق عرفانى و هدايت الهى دارد رزقناالله واياكم لكن از باب تمثيل، نمونه كوچكى از اين وحدت و بساطت و در عين حال داراى تجليّات گوناگون را خداوند در نفس ملكوتى و مُلْكى انسان قرار داده است كه در عين وحدت منشأ كَثرات است كه فرمودهاند: «مَن عَرَفَ نَفْسَه فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» و به تعبير حكما «النفس فى وَحْدته كُلُّ القُوى»
اين منم كه مىفهمم و اين منم كه مىگويم و اين منم كه حب و بغض دارم و اين منم كه مىخورم و مىخوابم و اين منم كه تمام كارها و تمام حركات و سكنات و تجليات انسانى را به خود نسبت مىدهم و اين چه حقيقتى است كه تمام اين آثار از آن او و در عين حال مظاهر گوناگون از گوش و چشم و دهان و دست و پا و ساير اعضاء و حواس و غرايز دارد و همه اينها مال اوست و كارهاى آنها مستند به او است و هر چه است او است و اين همان حقيقتى است كه در شعر منسوب به مولى اميرالمؤمنين«عليهالسلام»آمده است كه:
تو گمان مىكنى كه جرم كوچكى هستى
و حال آن عالم بزرگ در تو نهفته شده است
پس اين انسان خود نمونهاى از پروردگار خويش است كه اگر خود را تا حدودى بشناسد مىتواند خداى خود را بشناسد. البته آن چه گفته شد از باب تمثيل و تقريب به ذهن است و حقيقت جز اين است والله اعلم بحقائق الأمور.
اميرمؤمنان(ع) مىفرمايد:
اول الدين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده و كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة...
سرآغاز دين شناخت و معرفت او است و كمال معرفتش، تصديق او (او را به خدايى باور داشتن است) و او را خوب باور داشتن به يگانه دانستن او است و كمال توحيد آن است كه او را خالص بهشمارى (و يا خود را براى او خالص كنى) و كمال اخلاص، پيرايش او از صفات و عوارض است چه اينكه هر صفتى گواهى مىدهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مىدهد كه غير از صفت است.
در معناى جمله: «كمال توحيده الاخلاص له» دو احتمال وجود دارد:
الف: كمال توحيدش به اين است كه او را از تمام عوارض و صفات خالص بشمارى.
ب: كمال توحيد آن است كه خود را از عبادت هر چه جز او خالص كنى.
معناى اول برمىگردد به توحيد ذاتى و صفاتى كه خدا را يگانه بدانى و او را از تركيب و اتصاف به صفات و عوارض تنزيه كنى و خالص بشمارى.
معناى دوم آنستكه در مقام عبادت چيزى جز او را نپرستى و حتى او را به اعتبار صفات و اوصاف عبادت نكنى. اگر او را به اعتبار صفات جود و كرم و روزى و آمرزش و مغفرت پرستش كنى در واقع او را نپرستيدى و معبودت صفات او نه ذات اقدس او است. مؤيد معناى اول فرازهاى بعدى است كه مىفرمايد:
فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ سبحانه فَقَد قَرَنهُ و من قَرَنهُ فقد ثَنّاه و مَن ثَنّاه فَقدْ جَزّأَه و من...
آنكس كه خداى را (به صفات) توصيف كند وى را به چيزى مقرون دانسته و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار دهد، تعدد در ذات او قائل شده و هر كس تعدد در ذات او قائل شود او را به اجزاء تجزيه كرده است و هر كس اجزايى براى او قائل شود او را خوب نشناخته و نسبت به او جاهل است [در واقع خدايى اشارتپذير تصوير كرده است] و او را با جسمانيات همانند كرده و او را با اشاره مادى نشان داده است و هر كس به سويش اشاره كند برايش حدى تعيين كرده و آنكه او را محدود بداند وى را به شمار آورده است. (در واقع او را در رديف ساير موجودات قرار داده و از مرحله خدايى نزولش داده است) بنابراين كسى كه براى خدا حدى معين كند او را به شمار آورده و او را از واحد حقيقى به واحد عددى تنزل داده است و هر واحد عددى دومى برايش متصور است و خدايى كه ثانى داشته باشد واجب الوجود نمىباشد.
ادامه دارد ... .
منبع:
کتاب «ترجمه و شرح دعای افتتاح» ، نویسنده: آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تلفن تهران: 22856124