فاش بودن امر الهى
حمد از آنِ خدايى است كه امر و تدبيرش در تمام خلق شايع و نافذ، و حمد و سپاسش تمام آفريدگان را فراگرفته است.
فاشى به چيزى گويند كه در همه جا آشكار و گسترده باشد بگونهاى كه همه ببينند و بفهمند و درك كنند. افشاء از باب افعال از همين ماده است افشا كردن يعنى مطلب را بگونهاى بيان كنند كه همه بفهمند و چيزى پنهان و سرّى باقى نماند. در اينجا مىگوييم خدايا حمد مىكنيم ترا كه در ميان خلق تو، امر و حمد تو به حدّى شايع و ظاهر است كه هيچ كس را ياراى انكار آن نيست يعنى اين از مسائل سرّى نيست كه كسى آن را نداند تا نياز به كشف و اثباتداشته باشد.
به عبارت ديگر اين فراز از دعا به توحيد افعالى اشاره دارد چنانكه فراز پيشين به توحيد ذاتى و صفاتى اشارت داشت. در كتب كلامى و فلسفى متكلمان و فلاسفه الهى توحيد را به چهار معنى يا چهار مرتبه تفسير كردهاند.
1ـ توحيد ذاتى
2ـ توحيد صفاتى
3ـ توحيد افعالى
4ـ توحيد عبادى
توحيد ذاتى دو معنى دارد:
الف: بساطت ذات.
ب: يگانه بودن (بى انباز و همانند بودن)
بساطت ذات يعنى آن كه خداوند متعال حقيقتى بسيط و مطلق و بى نهايت است بدون آنكه از اجزاء و اعضاء و عناصر گوناگون تركيب شده باشد. يعنى وحدتش وحدت حقيقى است نه اعتبارى مانند ممكنات و مخلوقات كه در اعتبار واحدند ولى در واقع از عناصر گوناگون و از وجود و ماهيت تركيب يافتهاند.
از اين رو او را «صمد» و «أحد» گويند «قلهواللهاحد، الله الصمد» يعنى او بى نياز و خالى از تركيب و فعل و انفعالات عنصرى و مادى است و از اين رو توليد و توالد و زن و فرزند او را شايسته نيست كه «لم يلد و لم يولد» زيرا موجودات همه آفريده اويند نه فرزندان و مواليد او، و در مقام ايجاد و ابداع و اعطاء نه از او چيزى كم و نه بر او چيزى افزوده مىشود.
و اما معناى دوم براى توحيد ذاتى: يگانه بودن ذات اقدس خداوند است يعنى او را شريك و همانندى نيست كه با او برابر بوده و در تمام جهات با او يكسان باشد چه آنكه براى موجود مطلق و بى نهايت دومى امكان ندارد زيرا بى نهايت مرزى ندارد كه موجودى ديگر همانند او و در كنار او و هم مرز او بوده و در عين حال از او ممتاز باشد. بديهى است كه بى نهايت به معناى بىمرز است و فرض مرز براى او به مثابه جمع نقيضين است. بى نهايت محيط بر همه جا و بر همه چيز است و سراسر هستى زير پوشش اوست و هيچ چيز از حيطه وجود او و اراده و مشيت او بيرون نيست و به هر جا روى بگردانيد روى او در آن جا است و همه در محضر او و زير نظر اويند كه فرمود: «اينما تُوَلُّوا فَثَمَّ وجْهُاللّه»
گر چه سخن از جا و فضا و گنجايش و از اين قبيل تعبيرها درباره موجود بى نهايت نادرست و غير معقول است لكن ما از باب مثال و تقريب ناچار به اين گونه تعابير متوسل مىشويم و اصولاً فرض دو بى نهايت نامعقول و ناممكن است زيرا با فرض بىنهايتِ نخستين دومى به او منتهى شده و به او محدود مىشود و به او پايان مىپذيرد در غير اين صورت بى نهايت دوم هيچگونه امتيازى با اولى نخواهد داشت و بدون امتياز دوئيّت، واقعيت و مصداقى ندارد و به عبارت ديگر وجود دو بى نهايت امكان خارجى ندارد زيرا دو بودن بدون وجه امتياز ميان آن دو، واقعيت پيدا نمىكند و با فرض امتياز، بىانتها بودن از ميان مىرود زيرا با فرض امتياز ميان دو چيز يكى از آنها چيزى را دارد كه ديگرى فاقد است و اين وجدان و فقدان با بى انتها بودن سازگار نمىباشد زيرا فقدان، دليل بر كمبود است و كمبود نشانه محدوديت است و بى نهايت كمال مطلق و جمال مطلق است يعنى تمام كمالات ممكن را دارا مىباشد و هيچ چيز از او خالى نبوده و او از هيچ چيز تهى نمىباشد. با اين فرض در معرفت فلسفى و عقلى تعدد بى نهايت خاستگاه و جايگاه معقول و منطقى ندارد. آرى در فنون رياضى فرض دو بى نهايت امكان دارد كه تفصيل آن را در جاى ديگر بايد بررسى كرد با اين توضيح تا حدودى معنا و مفهوم توحيد ذاتى روشن شد. توحيد ذاتى يعنى ذاتى كه دو براى او متصور نيست يعنى خدا، واحدى است كه براى او دومى متصور نيست او احدىّ الذات و يگانهاى ازلى و سرمدى است تنهاست، ولى با همه چيز است، يكتا است ولى همه چيز است و همه وابسته به اويند. او واحد حقيقى است نه عددى كه به شمار آيد زيرا وحدت عين ذات او و ذاتش عين وحدت است برخلاف واحدهاى رياضى و كمّى كه وحدت بر آنها عارضى است از اين رو با واحدهاى ديگر جمع مىشوند و دهگان و عشرات را تشكيل مىدهند. اين گونه وحدت، فرضى و اعتبارى و سيّال است و در همه وَحَدات متجلّى مىشود چنانكه دهگان و عشرات و بالاتر از آن نيز اعتبارى است كه در رياضيات به كار مىآيد و خلاصه واحدى كه با واحدهاى ديگر جمع مىشود به شمار مىآيد و قابل جمع و تفريق و تقسيم است اين واحدها، واحدهاى عددى هستند كه در برابر هر يك و با هر يك واحدهاى ديگر متصور است و از يك شروع شده تا بىنهايت مىرود. اينها واحدهاى عددى و رياضى هستند كه در رياضيات به كار مىآيند ولى وحدت حقيقى دو ندارد و با هيچ چيز همسان نيست تا با اجتماع آنها دو و سه و چهار و... تصور شود و فرض دو با عدمش برابر است چنانكه قرآن مىفرمايد:
لو كان فيهما آلهة الاّالله لفسدتا فسبحانالله رب العرش عما يصفون
اگر در آسمان و زمين خدايانى جز «الله» بود زمين و آسمان فاسد مىشد (و نظام جهان بر هم مىخورد) منزه است خداوند صاحب عرش از آنچه آنها مىگويند.
احتمالاً معناى آيه اين است كه فرض خدايان متعدد، مساوى با عدم همه آنها است زيرا خدا موجودى بىنهايت و مطلق است و تعدد در آن راه ندارد چون فرض تعدد به معناى فرض موجودهاى محدود و متناهى در كنار هم است و موجود محدود خدا نيست پس فرض تعدد با الوهيت و خدا بودن سازگار نيست با اين فرض اگر اينها خدايان باشند زمين و آسمانى باقى نمىماند زيرا اينها خدا نيستند كه آفريننده چيزى باشند پس بقاء و استمرار وجود در زمين و آسمان بهترين دليل بر اين است كه اينها خدا و پروردگار جهان نيستند و آفريدگار و پروردگار شخص ديگرى است كه تمام اين خدايان فرضى تحت پوشش او و در حيطه قدرت و اراده و مشيّت او موجودند و از خود چيزى ندارند و او به تنهايى آفريننده تمام عالم هستى است و تا او هست و اراده او باقى است زمين و آسمان نيز خواهد بود مگر آنكه او نخواهد. ...مادامت السموات والأرض الاماشاءَ ربُّكَ...
ادامه دارد ... .
منبع:
کتاب «ترجمه و شرح دعای افتتاح» ، نویسنده: آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تلفن تهران: 22856124