قدس
چنان گریستم که اشک هایم خشک شد
چنان دعا و مناجات کردم که شمع ها آب شد
چنان در رکوع ماندم که طاقت از من بی تاب شد
از تو درباره
محمد و مسیح پرسیدم
ای قدس، ای شهر روشنی بخش و فروزنده پیامبران
ای کوتاه ترین راه بین زمین و آسمان!
ای قدس ای مناره هزاران ادیان
ای دختر زیبای کوچک با انگشت های سوخته
چشم هایت غمگین است ای شهر بتول
ای سایه ساری که بر آن گذر کرده است رسول
غمگین اند سنگ های خیابان هایت
و همچنین گلدسته های مساجدت
ای شهر زیبایی که لباس سیاهی برتن کرده ای
کیست که زنگهای ناقوس ها را
در صبح هر یکشنبه
در کلیسای قیامت به صدا درآورد؟
کیست که برای بچه ها
در شب کریسمس
اسباب بازی بیاورد؟
ای قدس ای شهر اندوه و غم
ای اشک فروانی که بر روی پلک چشم لرزانی
کیست که انجیل را
کیست که قرآن را
کیست که مسیح را
کیست که انسان را
نجات دهد؟
ای قدس ای شهر متعلق به من
فردا درخت لیمویت شکوفه می زند
و سنبل های سبز و زیتون شاد خواهند شد
و چشم ها هم شاد خواهند شد
و کبوتران مهاجر هم
به بام های پاک تو
باز خواهند گشت
بچه ها دوباره برای بازی برخواهند گشت
و پدران و پسران هم دوباره
در خیابانهای روشنت
به هم خواهند رسید
ای وطنم
ای سرزمین صلح و زیتون