چه بد روزگاری شده، رفیق. هر کسی به طبل خود میزند و هرکسی میگوید صدای طبل من شنیدنیتر است.
چه روزگار بدی شده و چه روزگار بدی از راه خواهد رسید، اگر همهمان اینگونه شویم و دل به این خوش کنیم که راه خودمان را برویم و توشه خودمان را بر دوش بکشیم و کاری نداشته باشیم جهان به کدام سمت میرود و جهانیان، گمشدگانی حیران هستند.
و چه باید کرد، وقتی دست هر کسی طبلی است و همواره بر طبل خود میکوبد و میخواهد صدای طبل خود را به گوش همه برساند،
در حالی که نمیداند تنها صدای طبل خویش را میشنود و خسته نمیشوند، چرا این طبلکوبان خودپسند، از این همه طبلنواختنهای
” چه میشود همه در راه اصل، در صراط مستقیم جمع شویم و دست در دست یکدیگر به مقصود برسیم که بیشک اگر با هم باشیم، راهها کوتاهتر می شود و مقصد نزدیکتر. “
بیهوده.
و چه باید کرد که خود را برهانند از این طبلنوازیهای پی در پی و دیگر طبلی به دست نگیرند و صدایی بر صداها نیفزایند و آرام بنشینند و سکوت کنند و بشنوند و تفکر را تبلیغ کنند و طبلها را تعطیل کنند و طبلها را تنها بگذارند و طبلها را به حراج بگذارند.
و چه باید کرد که به جای طبل نواختن، چشم به چشم هم بدوزند و آرام سخن بگویند و به اندازه حرف بزنند و بر پایه منطق، اظهار نظر کنند و از تعصب دوری بجویند و به فردای روشن نظر داشته باشند و خود را ملتی به حساب نیاورند و بدون دلیل سخن نگویند و... .
و چه باید کرد رفیق که روزها بی آن که بخواهیم، یکی یکی طی میشوند و ما بیآنکه بفهمیم، پیر میشویم و ... چه باید کرد که راه یکی است و بیراهه بسیار،
و این بیراههها هستند که با ازدحام روبهرویند و چه میشود همه در راه اصل، در صراط مستقیم جمع شویم و دست در دست یکدیگر به مقصود برسیم که بیشک اگر با هم باشیم، راهها کوتاهتر می شود و مقصد نزدیکتر.