روزی که پا به این شهر نهادی و دل دوستدارانت را شاد کردی و ما را به داشتن نگینی نورانی شادمان ساختی و از تنهایی درآوردی و مهرت را در دل ما کاشتی و ما را با حضورت، سرشار از دانایی ساختی و از ما برای یاری رساندن به دین خدا کمک خواستی، دانستیم که رستگار شدیم.
و تو چه عاشق بودی، که این همه راه را برای رسیدن به برادر طی کردی و از گزندها نهراسیده و دل به دریای عشق سپردی و با یارانت، حجاز را ترک گفتی و رو به ایران پیش آمدی، سرایی که دوستدار شما، خاندان مهر و محبت هستند.
روزی که تو آمدی، ما نمیدانستیم که قرنها بعد، قم چه سرزمینی خواهد بود، سرایی که در آن دانش، حرف آخر را میزند و دانشمندان در برابر دانش خاندان شما، زانو میزنند و بهرهها میبرند و بهرهها میرسانند.
روزی که تو آمدی، دلسوختگان اهلبیت را گرد خود جمع کردی و با آنان از نور گفتی که وقتی میتابد، ظلمت میرهد و از روشنایی گفتی که وقتی پدید میآید، تاریکی میلرزد و از آب گفتی که وقتی جاری میشود، آبادانی میآورد و از اندیشه گفتی که وقتی شکل میگیرد، نادانی ویران میشود.
روزی که تو پا به سرای ما گذاشتی، خیر و برکت و خرد و دانایی و عشق و روشنایی، یک باره بر سر ما بارید و ما شادمان شدیم و شادی ما را با نسلهای پس از خود تقسیم کردیم، نسلهایی که بیش از ما قدر تو را میدانند.
روزی که تو ما را برای میزبانی برگزیدی، ما تازه دریافتیم که خدا چه مهمانی برای ما در نظر گرفته، مهمانی که میزبان ماست.
روزی که تو آمدی، ما دریافتیم عشق خواهر به برادر، چگونه عشقی است و سینه به سینه این عشق را برای یکدیگر گفتیم و از یکدیگر خواستیم که مانند این دو باشیم که دلشان برای یکدیگر میتپد.
روزی که تو آمدی همه کبوتران ایران، بال در بال یکدیگر، راهی شهرمان شدند تا زیر سایه تو آرام گیرند و برای تو پرواز کنند و اوج گیرند و تا آسمان عشق پر بزنند و بهانهای باشد پروازشان برای اینکه آدمیان، سر بالا کنند و آنان را بنگرند و به آستان جانان رو کنند.