كمال مطلق
قرآن مجيد خداوند سبحان را غنى مطلق و ديگران را فقيران الىالله معرفى مىكند.
يا أيُّهاالناسُ أَنْتُمُ الفُقَراءُ الى اللّهِ وَاللّهُ هو الغَنِىُّ الحَميد(فاطر، 15)
اى مردم! شما (همگى) نيازمندان به خداييد، تنها خداوند است كه بىنياز و شايسته هرگونه حمد و ستايش است.
شما در زير سايه لطف او و در پرتو انوار او و افاضات او به جايى خواهيد رسيد ولى او به تنهايى وجود كامل و هستى و كمال مطلق است. او خدا است يعنى در وجود و بقاء به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نيست. او بر هر چيز مسيطر است و همه را مىبيند.
لا تُدْرِكُه الأبصار و هُوَ يُدْرِك الأبْصار و هواللَّطيفُ الخبير(انعام، 103)
ديدهها به او نمىرسند ولى او ديدهها را درك مىكند و او بخشنده (انواع نعمتها و باخبر از ريزهكاريها) و آگاه (از همه چيز) است.
توحيد كامل آنست كه علاوه بر صفات كمال او را از تمام عوارض و آثار امكان و از شوائب عيب و نقصان منزّه بدانيم يعنى افزون بر حمد او را تسبيح گوييم. از اين رو در بيشتر دعاها حمد خدا با تسبيح همراهست و ما در اينجا خدا را با تسبيح حمد مىكنيم يعنى با زبانِ تسبيح، خدا را حمد كرده و مىگوييم: الحمدللّهالذى لم يَتَّخِذْ صاحِبَةً ولاولدا. خدايا ما تو را حمد مىگوييم كه از داشتن صاحب و زن و فرزند منزّهى. در اين فراز با صفت سلبى «لم يتّخذ» خدا را تسبيح مىگوييم و سپاس مىگذاريم يعنى همانگونه كه خدا را با صفات كمال (صفات ثبوتيه) حمد مىكنيم و سپاس مىگوييم با تنزيه و تقديس از صفات سلبيه نيز او را حمد مىكنيم در واقع وقتى مىگوييم خدا همسر و فرزندى ندارد يعنى خدا بىنياز است و برتر از آن است كه به أعوان و انصار و ابزار و وسائل نيازى داشته باشد «و لم يكن له شريك فى الملك» مالكيت و مُلك مخصوص به او است و او را در سلطنت و مالكيت شريك و همتايى نيست. البته مالكيت او نسبت به عالم هستى مالكيت حقيقى است. يعنى مالكيت ثابت، واقعى، غير متغيّر و غير متأثر از قراردادهاى اجتماعى و مردمى است.
اقسام مالكيت
مالكيت بر دو قسم است:
1ـ حقيقى 2ـ اعتبارى
مالكيت حقيقى آنستكه مالك، خالق و آفريننده مملوك باشد و مملوك در تمام وجود (از حدوث و بقاء) وابسته به مالك باشد چنين مالكيتى امرى حقيقى و تكوينى است كه از نوعى ارتباط واقعى ميان مالك و مملوك نشأت مىگيرد كه قابل نقل و انتقال نمىباشد برخلاف مالكيت اعتبارى كه امرى وضعى و قراردادى است كه در روابط اجتماعى به تناسب اوضاع و احوال و نيازهاى اجتماعى توسط عرف عقلاء يا قانون گذاران اعتبار مىشود. چنين مالكيتى قابل نقل و انتقال و توارث است و گستره آن وابسته به اعتبار قانونگذار است و در نظام اقتصادى اسلام، مالكيت اعتبارى (شخصى و عمومى) با شرايط و حدودى مورد تأييد واقع شده است و اما مالكيت حقيقى چنانكه اشاره شد منبعث از نوعى ارتباط «علّى و معلولى» ميان مالك و مملوك مىباشد و منحصر به ذات اقدس الهى است و به قانون و قرارداد نياز ندارد و مالكيتهاى ديگر عَرَضى و در طول مالكيت او است و با اجازه او مشروعيت مىيابد.
در مالكيتهاى طولى گرچه مصاديقى از نوع غير اعتبارى نيز ديده مىشود ولى آنها نيز مالكيتى تفويضى و تسخيرى مىباشد كه با تمليك و اذن الهى اعتبار دارد براى مثال مالكيت انسان نسبت به اعضاء و جوارح و مدركات و علوم حضورى و خاطرات ذهنى وى كه اينها جزء وجود انسان است و با انسان ارتباط طبيعى و ارگانيك دارد و قراردادهاى اجتماعى نفيا و اثباتا در آن تأثيرى ندارد يعنى كسى نمىتواند اعضاء و جوارح ديگرى را از او جدا كرده و مالك آن شود. هر كس مالك خويش و اعضاء و جوارح خويشتن است و به همين اعتبار محصولى كه در اثر فعاليت فكر و انديشه و اعضاء و جوارح انسان به دست آيد بالطبع مال او است و ديگران را در آن حقى نيست (و از اين رو در اسلام، كار مهمترين عامل براى مالكيت در روابط اجتماعى بشمار مىآيد).
پس اگر بلاتشبيه ما بخواهيم مالكيت حقيقى خداوند را نسبت به عالم خلقت تبيين و تقريب كنيم مىتوانيم آنرا به صورتها و خاطرت ذهنى خود تشبيه نماييم يعنى همان گونه كه تمام آن صورتهاى ذهنيه مملوك و مخلوق ما است و قراردادى براى مالكيت و ارتباط طبيعى بين ما و آن صورتها وجود ندارد. مالكيت خداوند نسبت به عالم هستى به مراتب بالاتر و كاملتر از مالكيت ما نسبت به اعضا و جوارح و خاطرات ذهنى ما است زيرا خداوند آفريننده همه چيز است و هستى هر چيز از ذات اقدس او نشأت گرفته و به اراده او پديد آمده و در پرتو وجودش ماندگار است. مالكيّت او ذاتى و مالكيت ديگران ظلّى و تسخيرى است.
«و لم يكن له ولىّ من الذّل»
براى خدا ولى و سرپرستى نيست، كلمه «ذُلّ» در برابر «عِزّ» است كه از توانايى نشأت مىگيرد. ذلّ از ذلت به معناى زبونى و ناتوانى است. كسى كه نتواند امور خود را اداره كند و كارهاى خود را به سرانجام برساند، ذليل است يعنى كمبود دارد و به تنهايى عاجز است. براى چنين كسى مانند اطفال و صغار و سفهاء و مجانين بايد ولىّ و سرپرستى انتخاب كنند كه به دنبال كار آنها باشد و به كارشان رسيدگى كند و مصالح و منافع آنها را حفظ نمايد و بالاخره در جميع شؤون آنها دخالت كند تا اينكه به حدّ رشد برسند. چنين شخصى ولىّ و قيّم صغار و سُفها است.
اگر كسى به مرحلهاى از رشد و يا توان رسيده باشد كه بتواند ازمنافع خود دفاع كند چنين كسى نيازى به ولىّ و سرپرست ندارد ودخالت ديگران در شؤون زندگى او جايز نيست. از اين رو براى كودكان تا زمانى كه به حد بلوغ و رشد نرسيدهاند سرپرستى معيّن مىشود و همين كه به حد بلوغ و رشد رسيدند شرع مقدس اجازه نمىدهد كه ولىّ در شؤون آنها دخالتى داشته باشد مگر اينكه خودشان بخواهند.
خداوند متعال در اداره عالم آفرينش و آفريدههاى خويش نيازى به كمك ندارد. او خود عالم و حكيم و عزيز و توانا است و مدبّر همه امور است. همه تواناييها و عزّتها و حكمتها را او آفريده و ولايت تمام واليان و حاكمان بايستى به اذن او و تنفيذ او باشد و اگر او امضا نكند، هيچ وليىّ حق ولايت برديگران را ندارد و اگر در جامعهاى ولىّ و اميرى تعيين مىكنند براى آن است كه جامعه به عنوان جمعى وابسته و متشكل نمىتواند بدون رهبرى، شؤون اجتماعى خود را اداره كند و در برابر دشمنان خود به دفاع برخيزد و اين امرى است كه طبيعت اجتماع آنرا اقتضا دارد و در تمام اعصار و امصار به صورتهاى گوناگون بروز و ظهور داشته است و هيچ ملتى بدون حاكم و رييس نبوده و نمىتواند باشد از اين رو اميرالمؤمنين(ع) در برابر شعار خوارج آنجا كه مىگفتند: «...لاحُكْمَ الاّ لِلّه...» فرمانى جز فرمان خداوند نيست، فرمود:
كَلِمَةُ حقٍّ يُرادُ بها الباطِل، نَعَم اَنّه لا حُكمَ الالله و لكِنْ هؤلاءِ يَقوُلُون لا اِمْرَةَ الاّلِلّه وانه لابُدَّللناسِ مِن اميرٍ بَرٍّ اوفاجر يعمل فى إمْرَتِهِ المؤمنُ و يَسْتَمْتِعُ فيها الكافرُ و يُبلّغاللهُ فيها الأجَلَ و يُجْمَع به الفِىءُ و يُقاتَلُ به العدوُّ و تأمَنُ به السُّبُل و يُؤخَذُ به لِلضَّعيفِ مِنَ القَوىّ حتّى يَسْتَريحَ بَرُّ و يُسْتَراحَ مِنْ فاجرٍ
و فى رواية اخرى انه(ع) لمّا سمع تحكيمهم قال: حُكْمُاللهِ أنتَظِر فيكم و قال: امّا الإمْرَة البَرَّة فَيَعْمَلُ فيها التَّقىُ و امّاألإمرة الفاجرة فَيَتَمَتَّعُ فيها الشَقّىُ اِلى أن تَنقطِعَ مُدَّتُه و تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُه.( نهج البلاغه صبحى الصالح، ص 82، خطبه 40. خوارج مانند ماركسيستهاى دو آتشه زمان ما منكرحكومت و دولت بودند و در اين انكار به كلام خدا «لاحكمالاّلله» تمسك مىجستند و بدون تأمل در بازتابهاى اجتماعى آن شعار خود را تكرار مىكردند و حاضر نبودند توضيح و تفسير حضرت امير را بشنوند چنان كه امروز به نام مردم سالارى رهبرى و حاكميت دين را زير سؤال مىبرند آن روز به نام خدا حاكميّت على را انكار كردند و امروز به نام مردم همين كار را مىكنند.)
سخن حقى است كه از آن اراده باطل شده! آرى درست است كه فرمانى جز فرمان خدا نيست ولى اينها مىگويند زمامدارى جز خدا نيست در حالى كه مردم به زمامدارى نيكوكار يا بدكار نيازمندند، تا مؤمنان در سايه حكومتش به وظايف خويش عمل كنند و كافران هم بهرهمند شوند و مردم در دوران حكومتش به زندگى سامان بخشند و به وسيله او اموال عمومى (بيتالمال) جمعآورى شود و به كمك او با دشمنان پيكار كنند و راهها امن و امان و حق ضعيفان از نيرومندان بازپس گيرند و نيكوكاران در رفاه و از شرّ بدكاران و بدانديشان در امان باشند. اينان به اشتباه حكم را به جاى حاكم و امر را به جاى امير مىنشانند!
در روايت ديگر آمده است: امام(ع) چون سخن خوارج را كه مىگفتند فرمانى جز فرمان خدا نيست شنيد فرمود: منتظر حكم خدا دربارهى شما هستم! و نيز فرمود: اما در زمان حكومت پاكان، پرهيزكاران به خوبى انجام وظيفه مىكنند ولى در حكومت نااهلان، مردم ناصالح و بىايمان از آن بهرهمند مىشوند تا مدتش بسر آيد و مرگش فرا رسد.
بىترديد حكم و قانون از خدا است كه حاكم بر نفوس و اموال و سرنوشت مردم است ولى خدا مجرى احكام نمىباشد. پس بايد اميرى در ميان مردم باشد كه قوانين و مقررات اجتماعى را كه ملاك حكم و حكومت است پياده كند و ضامن اجراى احكام الهى باشد زيرا جامعه بدون حاكميّت و رهبرى مقتدر نمىتواند امور اجتماعى را سامان بدهد و بدون مركزيت جمعى به هرج و مرج دچار مىشود و به قول معروف اداره جامعه عقل جمعى مىخواهد و فرد فرد جامعه از اين لحاظ صغير است و به ولى و رهبر نيازمند است كه با الهام از شرع و رايزنى با عقلاء و نخبگانِ برگزيده، امور را حل و فصل نمايد.
پس انتخاب ولى و سرپرست در جايى متصور است كه كمبود و نقصى در اداره امور وجود داشته باشد و درباره خداوند سبحان نياز و كمبود، مفهوم و مصداق ندارد. خداوند كمبودى ندارد تا نياز به وليّى داشته باشد كه آن ولىّ به كارهاى خدا برسد و شؤون وى را اداره كند اگر چنين باشد او خدا نيست و وليّى كه بالاى سر او قرار دارد سزاوار خدايى مىباشد.
خداوند آن كسى است كه خالق همه اولياء و ولايتها و امضاء كننده و اجازه دهنده تمام ولايتها است چنين كسى نياز به مقام ولايت و ولى ندارد. اينك اين سؤال مطرح مىشود كه اصطلاح «ولىالله و اولياءالله» به چه معنا است؟ يعنى اگر خداوند ولى ندارد پس «ولىّالله» يعنى چه؟ پاسخ آنست كه ولى دو معنا دارد. يكى اينكه ولىّ در اينجا به معناى اسم مفعول (مولّى عليه) باشد يعنى كسانى كه ولايت خدا را بر خود پذيرفتهاند. معناى ديگر اين است كه اينها دوست خدايند وبه دوستى و ولايت خدا مفتخرند. در هر دو معنا ولايتى بر خداوند سبحان متصور و منظور نيست كه خداوند بالاتر از اين است كه براى او ولى و سرپرستى باشد و براى رفع اين اشتباه در پايان جمله مىگوييم: «و كبرّة تكبيرا» خدا را تكبير بگو.
در اينجا با اينكه با خدا راز و نياز مىكنيم و حمد او را مىگوييم ناگهان خطاب را متوجه خودمان مىكنيم و به خود مىگوييم: اى انسان! تو كه آفريدهى اين خداى بزرگ هستى خدايى كه نه فرزند، نه شريك و نه همتايى دارد و هيچگونه ولايتى بر او حكومت نمىكند خدايى كه هيچگونه نيازى ندارد چنين خداى را تكبير گوى و او را بزرگتر از اين تخيّلات مادى بدان و بگو اللهاكبر كبيرا بگوى اللهاكبر، خدا بزرگتر از اين است كه ما بتوانيم او را به شرح و وصف درآوريم و او را با بندگانش مقايسه كنيم.
جمله ششم: «الحمدلِلّهِ بجميع مَحامِدِه كُلِّها على جَميعِ نِعَمِه كُلِّها»
در اين جا دوباره سفرى از حق به سوى خلق آغاز مىكنيم و از مؤثر به آثار برمىگرديم و دامنه ستايش را از مقام ذات به افعال و آثار معطوف مىداريم و با ديدى وسيعتر به نعمتهاى الهى مىنگريم يعنى تمام نعمتها و زيباييهاى جهان هستى را در برابر خود مىبينيم آنگاه مىگوييم پروردگارا تمام ستايشها و محامد از آن تو است چه آن كه تمام اين خوبيها و زيباييها و نعمتها مال تو و نمودى از آفرينش تو است و تمام حمدها و ستايشها به تو باز مىگردد.
ادامه دارد ... .
منبع:
کتاب «ترجمه و شرح دعای افتتاح» ، نویسنده: آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تلفن تهران: 22856124