داخلی     مقاله     انديشه
معنويت در اسلام و غرب
  معنويت ساختگى غرب و ترياك معنوى شرق و آسيايى در يكى دو قرن اخير مى خواستند جاى عرفان توحيدى و معنويت انبياء را بگيرند ولى به بن بست رسيدند.
Share/Save/Bookmark
شنبه ۱۷ تير ۱۳۸۵ ساعت ۱۶:۳۳
کد مطلب : 7601
معنويت در اسلام و غرب
چه رابطه اى بين معنويت و عقلانيت و عدالت در فرهنگ معنوى اسلام و در فرهنگ هاى ديگرى كه در شرق و غرب دنياى امروز حضور دارند وجود دارد؟ اگر تاريخ را با حركت آهسته بتوانيم دوباره ببينيم و مرور كنيم آن وقت يكى از نتايج مهم و تكان دهنده اى كه از تاريخ تحولات اجتماعى مى توانيم بگيريم اين است كه با هر وسيله اى به هر هدفى نمى توان رسيد. اين جمله يك جمله بسيار كليدى است. خيلى از منازعات نظرى و عملى در طول تاريخ سر صحت يا عدم صحت اين جمله در گرفته است.
آيا بين وسيله و هدف نسبتى هست؟ آيا با هر وسيله اى به هر هدفى مى شود رسيد يا نمى شود؟ اين سوال ظاهرى ساده دارد و ممكن است در مقام گفت وگو هم پاسخ هاى ساده اى داشته باشد. اما واقعيت اين است كه بزرگترين اختلافات و درگيرى ها و منازعات نظرى و عملى بر سر همين مفهوم در طول تاريخ سرگرفته است و اين مساله هنوز مساله امروز بشريت مى باشد.
اين همان مفهومى است كه امام خمينى (ره) با آن تعبير معروفش كه «ما مامور به تكليفيم نه نتيجه» در زمان جنگ خواستند به ما يادآورى كنند در روند مبارزات سياسى و اجتماعى و دينى نبايد پراگماتيسم ماكياوليسم باشيم، نبايد عمل زده و منفعت طلب بود. اگر ما خودمان را مامور به تكليف دانستيم نه مامور به نتيجه، هنگام شكست مايوس نمى شويم و در موقع پيروزى مغرور نمى شويم و مفهوم اين عبارت اين بود كه بدانيد كه كلاهبردارى هاى بزرگ تاريخى دقيقا وقتى اتفاق افتادند كه اين سنخيت بين روش ها و ارزش ها دانسته نشده يا رعايت نشده است. در نتيجه با بهترين شعارها بدترين قطعات تاريخ بشر ساخته شده است.
خيلى از انسان هايى كه ما آنها را آدم هاى بدى در تاريخ مى دانيم و در معرض نفرين بشريت هستند شعارهاى بسيار خوبى داشتند. شعارهايى كه در آن دوره و در اين دوره حتى ممكن است قابل توجيه و قابل دفاع باشد و همه مشكلات در مسايل نظرى و شعارهايى كه داده مى شده نبوده است.
اگر شما آن مفاهيم سياسى اجتماعى كه بشريت را تاكنون به دنبال خود كشانده است به دقت شالوده شكنى بكنيد، درخواهيد يافت كه بسيارى از تلاش ها و فراخوان هاى تاريخى و بسيارى از نعره كشى ها و نعره زنى ها در طول تاريخ اگر به دور از هياهو و در خلوت تعقل بشوند قابل دفاع نيستند و مقدار زيادى سوءتفاهم در آنها هست و هزينه زيادى براى اين سوء تفاهم ها پرداخته شده است. ولى بعد از همه هزينه هايى كه پرداخته است دوباره سر جاى اولش بوده است.
امروز شاهد آن هستيم كه بشريت قرن ۲۱ را چقدر بد شروع كرده است و معلوم نيست كه مى خواهد بالاخره همه چيز را از چه نتيجه بگيرد و نتيجه خواهد گرفت. ما هنوز با چنين جهانى روبه رو هستيم.
اوضاع بشر نسبت به قرن ها و هزاره هاى پيش خيلى تغيير نكرده است. ابزار بشر تغيير كرده است اما خود بشر نه. امروز افسانه اى ساخته اند به نام بشر جديد اما بشر جديد همان بشر قديم است با ابزارهاى جديد و يكى از دروغ هاى هيجان انگيزى كه به ما گفته اند و هميشه به ما مى گويند اين است كه ما در دنيا با بشر جديد سروكار داريم كه اساسا با بشر قديم متفاوت است در حالى كه مى بينيم ابزار كار اين بشر جديد هنوز و همچنان همان پنجه شير و دندان گرگ و دم روباه است و نه فقط در عرصه سياست و جنگ در عرصه اقتصاد و فرهنگ و امروز در دنياى بشرى وضعيت همين است. امروز در صحنه اقتصاد جهان هم رابطه ها رابطه گرگ و ميش است. در عرصه فرهنگ هم صداهاى زورمند و غيرمنطقى بر صداهاى منطقى غلبه كردند.
حتى معنويت هم كه موضوع مورد بحث ماست به نفع صاحبان قدرت و سرمايه و رسانه مصادره مى كنند و عليه حقوق مردم استعمال مى كنند. در واقع بشريت اسباب بازى بزرگترهاى جهان شده است.
به نظر مى رسد كه اگر جاى خودمان را امروز به درستى تشخيص ندهيم و تعيين نكنيم و مسووليتى را كه امروز بايد به عهده بگيريم به عهده نگيريم مجبور خواهيم بود با طرح هاى پر از تناقض در زندگى و خانواده و بازار و مدرسه و دانشگاه و رسانه و حكومت سر كنيم.
بخش دوم اين افسانه بشر جديد اين است كه به ما مى گويند شما هنوز بشر سنتى هستيد و در دوره گذار از سنت هاى خودتان به مدرنيته هستيد و اين گذار قهرى و قطعى است و اجتناب ناپذير است و هر تلاش و مقاومتى در برابر آن مذبوحانه است و در واقع اين گذار قمرى و تاريخى همان تعبيرى است كه در يك دوره اى با مبانى جبر هگلى و ماركسيستى راجع به تاريخ بحث مى كردند و امروز جبر ليبرالى و سرمايه دارى در تاريخ تبديل شده است و ليبراليسم هم ارزش هاى خود را به همان روش فاشيستى در دنياى بشرى تعقيب مى كند در حالى كه فرهنگ حاكم بر جهان عمر خودش را به اتمام رسانده است و امروز بايد به فرهنگ ديگرى انديشيد كه معنويت، عدالت و عقلانيت را يكجا بفهمد و تفكر توحيدى، جامعه توحيدى و اقتصاد توحيدى را به هم گره بزند، احكام و اخلاق اين را نه جدا جدا بلكه يكجا جمع بندى كند. واقعيت اين است كه حتى اگر كسانى بتوانند تك تك احكام دين را اجرا بكنند اما توجهى به هدف و رسالت دين نداشته باشند باز هم به الگوهاى برتر يك جامعه دينى و حكومت دينى نخواهند رسيد. اگر نسل جوان مسلمان در كشورهاى اسلامى به ارتباط نظر با عمل و ارتباط معنويت با عدالت و ارتباط اين دو با عقلانيت باز هم كم توجهى بكنند نتيجه اش همين خواهد بود كه الان هست يعنى اعتقاد و بى اعتقادى ما مساوى است چون ما در هر دو صورت به يك شكل زندگى مى كنيم، ما در هر دو صورت به يك شكل مديريت مى كنيم، يك جور لباس مى پوشيم، يك جور حرف مى زنيم و يك جور تجارت مى كنيم.
معنويت امروزه در شرق و غرب چگونه معنا مى شود؟ معنويت شرق معنويت آسيايى، عرفان آسيايى و يك نوع مخدر است، يك نوع واليوم اجتماعى است و واقعا ترياك توده هاست. معنويت شرق و آسيايى توجيه گر ستم و عامل عقب ماندگى ملت هاى شرق است. از آن طرف آنچه را كه به نام معنويت مدرن در غرب ناميدند، از قرن ۱۹ به اين طرف در صدوپنجاه سال اخير از آنجا كه معنويت مسيحى دينى مدت ها ريشه اش در غرب زده شده است، يك معنويت سكولاريستى به جاى آن درست كردند براى اين كه كار را براى بشر صنعتى انجام بدهد بدون اين كه به ريشه هاى عقلانى و لوازم حقوقى آن توجه بكنند يعنى رابطه معنويت از يك طرف با عقلانيت قطع شده و از يك طرف با عدالت و يك معنويت دروغين و ساختگى درست شده است.
در واقع به يك صنعت تبديل شده است صنعت معنويت تكنولوژى معنويت و وظيفه آن آرامش دادن و تخدير اعصاب كسانى است كه ديگر توجيهى براى زندگى كردن ندارند و معنايى براى زندگى نمى فهمند و قصد دارند براى زندگى معنا بتراشند.
توجيه معنويت مدرن غرب يك توجيه ماليخوليايى به نفع دنياپرستى است و در واقع حكم دسر بعد از بلعيدن خوك سرمايه دارى را در فرهنگ مدرن غرب دارد. من اين تعبير را قبلا عرض كردم و به نظر تعبير قابل تاملى است كه اين آيه كريمه كه هم «كلوا و شربوا» در آن هست و هم «ولاتسرفوا». كلوا وشربوا را مى شود گفت خطاب به معنويت شرق و خطاب به عرفان آسيايى است كه فكر مى كنند معنويت مساوى است با تارك دنيا بودن و مساوى است با ترك عقلانيت و عدالت و لاتسرفوا هم خطابش به غرب سرمايه دارى است خطابش به فرهنگى است كه رابطه اش را هم با معنويت و هم با هدايت قطع كرده و خود را عقلانيت ناميده است و خطاب به سرمايه دارى اسرافگر حدناشناسى است كه امروز دچار خلأ معنوى شده است. امروز معنويت را سفارش مى دهند همانطورى كه پيتزا سفارش مى دهند. به راستى فرق معنويت اسلامى با معنويت شرق و غرب در چيست؟
امروزه يك مكتب رايج در غرب كه به اسم معنويت مدرن يا معنويت سكولاريستى از آن تعبير مى شود و مطرح است مكتب روح گرايى يا به اصطلاح معناگرايى اسپيريچواليسم يك گرايشى است كه از يك طرف ريشه هاى معرفتى آن را قطع كرده اند از يك طرف ريشه هاى وجودى و آنتولوژيك آن را قطع كرده اند و بعد براى جبران نياز شديد فطرى بشر به معنويت شروع كردن به ساختن معنويت هاى ساختگى و دروغين و در واقع معنويت دنيوى و اختراع معنويت. همانطور كه عرض كردم واقعا به اين صورت است كه در فرهنگ سرمايه دارى سكولار معنويت سفارش مى دهند همانطورى كه پيتزا سفارش مى دهند.
اين اسپريچواليسم يا معنويت گرايى كه در غرب به وجود آمده است برخلاف به معنويت توحيدى و انبيايى يك معنويت مونتاژ شده است يك تكه از هندوئيسم و بوديسم برمى دارند با يك تكه از مسيحيت مخلوط مى كنند مبانى الحادى قشرى پوزيتيويستى را برمى دارند و روى آن مصالح و آجر «اگزيستانسياليستى» كار مى گذارند يك چيزى سر هم بندى و مونتاژ مى كنند به طورى كه به آنها آرامش بدهد بدون اين كه از آن ها عمل بخواهد، بدون اين كه قانون و اخلاق و ارزش گذارى داشته باشد و بدون اين كه از آن ها عقيده به چيزى را بطلبد. در واقع يك معنويت بدون هزينه و سرويس معنوى دادن. حالا شما اين معنويت را با معنويتى كه از قول پيامبر و امامان معصوم (س) مقايسه كنيد. معنويت ساختگى غرب و ترياك معنوى شرق و آسيايى در يكى دو قرن اخير مى خواستند جاى عرفان توحيدى و معنويت انبياء را بگيرند ولى به بن بست رسيدند.
غربى ها خود معترف هستند كه اين معنويتى را كه ساخته اند يك امر ذهنى فردى است، يك امر سوبجكتيويته است. بدون اينكه هيچ ما به ازاى واقعى عينى داشته باشد. خود بر اين موضوع معترف هستند و در عين حال از اين معنويت آرامش مى خواهند معلوم نيست كه چيزى كه هيچ ما به ازاى عينى و آبجكتيو ندارد هيچ ريشه واقعى ندارد و قابل توجيه عقلانى هم نيست ارتباطى هم با عقلانيت و حقوق بشر ندارد تكليف هيچ چيزى را معلوم نمى كند نه تكليف حقيقت نه فضيلت و نه عدالت را چگونه مى خواهد به بشر آرامش بدهد و طبيعى است كه اين آرامش ايجاد نمى شود و امروز با مواد مخدر و LSD و حشيش و ماريجوانا و... مى خواهند به آرامش و معنويت برسند.
به راستى وقتى در يك جهان فكرى از طبيعت معنويت زدايى كرديد، از جهان معنويت زدايى كرديد، از ذهن و عقل و جان و حيات بشر و حتى از طبيعت بشر و از همه چيز معنويت زدايى كرديد و از همه چيز تفسير سكولاريستى داديد و تنها فرق انسان و حيوان را فرق در فيزيولوژى دانستيد كه اخيرا در موج سوم جريان هاى زيست شناسى و روان شناسى در غرب حتى همين هم منتفى شد يعنى گفتند كه حتى بين آناتومى انسان و حيوان هيچ فرقى نيست وقتى كه گفتيد تفاوتى بين آنها وجود ندارد، وقتى روح و فطرت را انكار كرديد، وقتى معاد و مبدا را انكار كرديد، چگونه و با چى مى خواهيد به بشريت آرامش بدهيد.
حالا اين معنويت دروغى را با عرفان و معنويت قرآنى مقايسه بكنيد. قرآنى كه از يك طرف در دعوت معنوى مى گويد كه سجده كن و نزديك شو و در خلوت ترين ابعاد زندگى فرد دخالت مى كند همين قرآن مى گويد به ثروتمندان جامعه كه حقوق محرومان جامعه را نمى دهند از طرف خداوند وعده عذاب بدهيد. معنويت اسلامى يك معنويت سمبليك و فانتزى نيست، معنويت اسلامى مخصوص آدم هاى بيكار نيست كه بايد بيكار باشند تا بتوانند معنوى باشند معنويت اسلامى يك شغل نيست، مقدس بودن يك حرفه نيست كه عده اى عارف و مقدس حرفه اى باشند و بقيه زندگى حيوانى بكنند و عرفان و معنويتى كه پيامبر و امامان سلام الله عليهم آوردند، معنويتى است كه مراتب بالا و پايين دارد اما در عادى ترين و پايين ترين رده هاى زندگى مردم هم حضور دارد. در معنويت اسلامى ما عارف حرفه اى نداريم. عرفان يك شغل نيست مقدس حرفه اى نداريم كه عده اى زندگى غير عرفانى داشته باشند و بقيه بيكار باشند تا بتوانند عارف باشند.
در منطق اين سه بزرگوار همه چيز به هم مربوط و يك شبكه است هيچ حكمى و هيچ موعظه و قانونى منعزل از بقيه احكام و معارف دينى نيست. اين معنويت يك وزنه آويزان از بشر و روى دماغ مردم نيست معنويت در حاشيه زندگى مردم نيست بلكه معنويت در متن زندگى آنها است و لذا معنويت اسلام قابل سكولاريزه شدن نيست.
معنويت از ماديات جدا نمى باشد و لذا در فرهنگ اسلامى اينطورى نيست كه بگويند يك بخشى از زندگيتان مادى است و يك بخشى از آن معنوى بلكه همه ابعاد زندگى از ازدواج و كار و درس خواندن حتى تفريح رفتن و خوابيدن اگر به آن معناى اصلى زندگى كه انبياء آوردند گره بخورد همه مى تواند معنويت باشد.
امروزه عرفان شرقى و آسيايى معنويت بودايى و برهمنى كه تبليغ مى شود درويش بازى هاى انگليسى عرفان مسووليت گريز عرفان انزواطلب، عرفان ماليخوليايى، عرفانى كه با مواد مخدر و با شراب مى شود تقويتش كرد يك چنين عرفانى در واقع يك عياشى معنوى است يك لذت طلبى روانى است در واقع يك جور دنياطلبى است.
معنويتى است بدون برنامه براى زندگى معنويت گريز معنويتى كه يا راه مرگ راه نشان مى دهد و با زندگى كارى ندارد يا اگر از نوع معنويت سكولار دنيايى غرب است در واقع معنويت مادى است و معنويت نيست زيرا كه عالم معنا را اصلا مجازى مى داند و آخرت را مثل مد لباس ورانداز مى كند.
اگر شما كتابهاى آن ها را بخوانيد در مى يابيد كه اينطورى به معنويت نگاه مى كنند معنويت سكولار و معنويت مدرن به درد كسانى مى خورد كه دنيا را چلانده باشند بعد هم يوگا انجام دهند براى اينكه خستگى شان برطرف شود و آنچه را خوردند هضم كنند و دوباره سر سفره سرمايه دارى بنشينند و دوباره ببلعند. اين معنويت در اين عالم اينگونه معنا مى شود و لذا آن ها مى گويند از حق يا باطل نبودن معنويت صحبت نكنيد بگوييد كاركرد معنويت چيست فايده مادى معنويت چيست؟
اما در فرهنگ اسلامى كه امروز راجع به آن صحبت مى كنم اهداف معنوى با روش هاى غير معنوى قابل تعقيب نيست. كسانى در جامعه ما هستند كه مى خواهند معنويت را با دموكراسى ليبرال، معنويت را با اقتصاد سرمايه دارى كنار هم پيوند بزنند و مونتاژ كنند كه البته برخى از آنها هم در قدرت هستند، به آن ها عرض مى كنيم كه معنويتى را كه شما از آن دم مى زنيد مى تواند از نوع بودايى يا عرفان سرخپوستى يا اسپيريچواليسم مسيحى باشد اما نمى تواند معنويت قرآنى باشد.
معنويت اسلامى را بايد به گونه اى درك كرد با عقلانيت و با عدالت اجتماعى و اقتصادى هماهنگ باشد و به هم مربوط باشند و از هم لاينفك. معنويت اسلامى معنويت پشت ابرها نيست. انتزاعى و غيرعملى نيست. مختص خواص هم نيست. 

حسن رحيم پور ازغدى