داخلی     خبر     میراث معنوی
سايه شوم؛ خاطرات يك نجات يافته از بهائيت-1
... و آنگاه حقيقت را يافتم
کیهان 24/4/1385 ص 8
  «سايه شوم» خاطرات يك دختر بهايي بازگشته به اسلام، از جمله اين آثاراست نويسنده در اين اثرباشجاعت مسلمان شدن خود را به وضوح شرح مي دهد و با تلقي روان و مؤثر از ماجراهاي هم زيستي با بهاييان مي گويد.
Share/Save/Bookmark
شنبه ۲۴ تير ۱۳۸۵ ساعت ۱۴:۰۸
کد مطلب : 7763
... و آنگاه حقيقت را يافتم
جريان شناسي تاريخ معاصر و يا بررسي و تجزيه و تحليل آنچه برگذشته جامعه مسلمان ايران رفته است، مي تواند ابزاري مؤثر براي شناخت نسل حاضر بويژه و نسل هاي آينده از تاريخ اين مرزوبوم باشد.در اين فرآيند، گاه مطالعات موضوعات تاريخي و مؤثر در جريان زيستي، سياسي و تاريخي ايران شكل و شيوه اي متفاوت به خود گرفته است. اين تفاوت ناشي از روش پردازش موضوع است. گاه ماجراها و مسائل موردتوجه در قالب روايت، قصه و چه بسا خاطره نويسي شكل گرفته اند. 

«سايه شوم» خاطرات يك دختر بهايي بازگشته به اسلام، از جمله اين آثاراست نويسنده در اين اثرباشجاعت مسلمان شدن خود را به وضوح شرح مي دهد و با تلقي روان و مؤثر از ماجراهاي هم زيستي با بهاييان مي گويد. 

رفتار و مناسك آنها را به نقد مي كشد و درباره سلطه جويي فرقه اي آنها قلم فرسايي مي كند.موضوع جاسوس پروري و مراقبت تشكيلاتي از يكديگر و اينكه تا چه اندازه بهائيان از يكديگر ترس دارند و نسبت به هم بي اعتمادند، مورد موشكافي و دقت نظر نويسنده قرار مي گيرد. شيوع دروغ و آلودگي در ميان سران بهاييت، كوچ و زندگي اجباري، حتي در تعيين مكان زندگي، چگونگي انتخاب همسر و يا جدايي از آنها از جمله مواردي است كه نويسنده به آنها اشاره دارد و رفتار تشكيلاتي را در شكل گيري آنها مؤثر مي داند.

پيشگفتار
كتاب سايه شوم حكايت مهمترين حوادث زندگي كسي است كه بهترين سالهاي عمر و جواني اش تحت اختيار ضدانساني ترين سازمان فرقه اي وسياسي به نام تشكيلات بهائيت گذشته است. سايه شوم توانسته حقايق تلخي را به تصوير بكشد كه در آن ابتدائي ترين حقوق انسان لگدمال شده و ناديده انگاشته مي شود، در اين كتاب با زندگي بهائيان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران آشنا مي شويم بهائياني كه همه اوقات شبانه روز خود را ناخواسته وقف تشكيلات بهائيت كرده اند و ندانسته به ظلم و جبر و خيانت صاحبان خويش تن داده و اسارت را در وعده و وعيد پوشالي آنها به جان خريده اند.
اين كتاب سرگذشت كسي است كه بر دست و دل و زبان او هم مثل ساير هم مسلك هاي فريب خورده اش طنابي بسته و قدرت هرگونه ابراز عقيده و هرگونه شهامت و شجاعت و مبارزه را از او سلب نموده اند. اما معجزه اي رخ مي دهد و او را به دنياي ديگري مي افكند دنيائي آزاد و رها، بي طناب و تازيانه، بي امر و بي فرمان و او تازه به مفهوم حقيقي آزادي، عشق و ايمان، معرفت و عرفان دست مي يابد و تفاوت از زمين تا آسمان دين را با يك فرقه سياسي به خوبي درك مي كند.
سايه شوم داستان زندگي كسي است كه از همه لذائذ دنيوي و سرگرمي هاي مهيج و عيش و عشرت چشم مي پوشد و براي رسيدن به تعالي و كمال حقيقي از تمامي تعلقات مادي گذشته و همه سختي هاي راه را متحمل شده و تغيير روش و منش مي دهد. او در جامعه كوچك بهائي متوجه تخلفات بزرگي مي شود !!! او شاهد اعمال غير انساني و ضد اخلاقي بزرگان و سران تشكيلات بهائي بوده و از آنان اعراض مي كند و پس از پي بردن به بطالت بهائيت و عدم روح معنويت در اين فرقه كذايي در صدد يافتن هويت واقعي خويش بر مي آيد و اصالت انساني و جوهر حقيقي وجود خويش را درسايه حقيقت بزرگ و بي نظيري چون دين مقدس اسلام معني مي دهد. او از بهائيت خارج شده و اسلام كه سرمنشأ همه پاكي ها و زيبائي ها و كامل ترين و آخرين دين آمده از سوي خداست به عنوان آخرين دين آمده از سوي خدا مي پذيرد و به سعادت و رستگاري نائل شده و سزاوار بهترين دستاوردهاي زندگي مي شود. اين داستان داستاني خيالي و غير واقعي نيست بلكه بازگوي خاطرات واقعي و فردي كاملاً معمولي از اعضاي فريب خورده بهائي است كه به حقيقت پي برده ومسلمان مي شودو تنها اسامي اشخاص در اين داستان واقعي تغيير كرده و جالب ترين قضيه نهفته در اين كتاب اين است كه اين اتفاقات و حوادث براي صدها تن از افراد بهائي رخ داده و در واقع پرداختن به زندگي بسياري از بهائيان است كه عده اي توانسته اند ازاين دام رسته و نجات يابند و عده اي براي فرار از مشكلاتي كه تشكيلات بعد از ابراز عقيده آنان براي آنها بوجود مي آورد سكوت اختيار كرده و نسبت به بطالت بهائيت بي تفاوت مانده و طوق بندگي و بردگي رادر مقابل عده اي
منفعت طلب و زورگو به گردن انداخته و از عزت و افتخار اسلام بي بهره و نصيب مانده اند. خاطرات زندگي ام را بي كم و كاست با همه فراز و نشيب هاي آن به رشته تحرير درآوردم، باشد كه فريب خوردگان را به خود آورده و برايشان قوت قلبي شوم تا صداي بلند آخرين دين خدا را به گوش جان بشنوند و از حقارت و دنائت به در آمده و از شفاعت مولاي جهان امام عصر و زمان حضرت حجت ابن العسكري عليه السلام بهره مند گردند.
و من الله التوفيق
مهناز رئوفي -تابستان 1384
پشت پنجره تنهايي
مثل پرنده اي شكسته بال، لحظه اي آرام و قرارم نبود، لحظه اي از انديشه دست نمي شستم و لحظه اي راز و نيازم با خدا متوقف نمي شد، از او ياري
مي جستم براي برخاستن، براي درست زيستن براي تعلق به ديگران داشتن براي آزادي. . . از او مي خواستم مرا به خود وانگذارد از او مي خواستم مرا از قالب دنياي كوچك دور و برم برهاند و به خود نزديكم سازد، از او فقط او را مي خواستم و خدمت كردن به مردم را، از او فقط عشق و عرفان حقيقي را طلب مي كردم و رسيدن به كمال حقيقي را، اتفاقات روز مره مرا سرگرم نمي كرد و از انديشه ام باز نمي داشت، گوئي در كهكشان به دنبال چيزي مي گشتم كه حس مي كردم دور نيست و زمين را بسيار كوچكتر از آنچه در پي اش بودم مي ديدم، در جست و خيز كودكانه ام از تغيير دم مي زدم و از ماندن و پوسيدن سخت گريزان بودم، بزرگتر كه شدم آنچه مرا به دنبال خود مي كشيد به من هشدار مي داد كه توان استقامت را در خود تقويت كن، به من هشدار مي داد كه تحولي در راه است، تحولي بزرگ، روحت را بساز، تمرين عشقبازي كن، تمرين تنهائي كن، به ظواهر دنيا دل مبند، از آسايش تن بيرون بيا و از فرسايش جان بكاه، كسي گوئي به من مي گفت از درختان سيب، سيبهاي گنديده را بچين، درختان را آفت زدائي كن، لك لك ها روي بام خانه بلند تو اشيانه ساخته اند، مراقب آنها باش. روز را به عشق غروب طي مي كردم. آفتاب كه پشت كوهها پنهان مي شد به پشت بام مي رفتم و از فضاي دل انگيز طبيعت دور و بر خانه غرق لذت مي شدم. آسمان كم كم از ستاره ها پر مي شد آنقدر كه شگفتي آفرين بود و حيرت برانگيز، خدائي كه جهان را به اين زيبائي آفريده از آفرينش ما كه اشرف مخلوقات اوئيم چه مي خواست؟ از ما چه كاري بر مي آمد و اگر قرار است حركتي از ما سر بزند آيا ايستادن خيانت به عالم بشريت نبود؟ شبهاي زيباي پر ستاره به من الهام مي داد كه تو خواهي رسيد به هر آنچه كه تو را به حقيقت تو نزديك كند. به هر آنچه تو را به آدميت بازگرداند.