ای مطلع شرق تغزل چشم هایت
خورشیدها سر می زند از پیش پایت
ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر
پیچیده در هرم نفس هایم هوایت
آیینه موسیقی چشم تو باران
پژواک رنگ و بوی گل، موج صدایت
با دست هایت پل زدی، ای نبض آبی
بر شانه های من پلی تا بی نهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت