بی تو چه تنگ می گذرد بر ستاره ها!
خورشید زخم خورده به روی مناره ها!
گنجینه غریب خداوند، بر زمین!
کی درک می کنند تو را سنگ واره ها؟
عقل زمینیان به کمالت نمی رسد
خوابیده اند، یکسره در گاه واره ها
تنها تو عارفی به اقالیم خویشتن
مرعوب ژرفنای تو، ما بر کناره ها
گسترده ای به روی زمین، خوان آسمان
پر از شهاب های صریح اشاره ها
در چاه اگر گدازه روحت نمی چکید
آتش گرفته بود، جهان از شراره ها
پایان نمی پذیری و هر موج بر زمین
می پاشد از کمال تو الماس پاره ها
بر من ببخش، وصف تو ممکن نکرده اند
ماییم و تنگ نای همین استعاره ها
| ۳. | شعر انتظار |