بيمار غير شربت اشك روان نداشت
بودش هزار درد و توان بيان نداشت
تنها زمين نداشت به سر دست از فلك
پايی به عزم پيشنهادن، زمان نداشت
یكسر به خاك ريخت گل و غنچه، شاخ و برگ
آمد، ولی ز باغ نصيبی خزان نداشت
دانی به كربلا ز چه او را عدو نكشت
تا كوفه زنده ماندن او را گمان نداشت
از تب ز بس كه ضعف بر او چيره گشته بود
میخواست بگذرد ز سر جان، توان نداشت
يك آسمان ستاره به ماه رخش ز اشك
میرفت، يك ستاره به هفت آسمان نداشت
در تركش دلش كه دو صد تير آه بود
میبرد و غير قامت زينب كمان نداشت