داخلی     يادداشت     میراث معنوی
چشم به راه سپيده
کیهان 11/08/1385 صفحه 3
  تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
Share/Save/Bookmark
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۱۰
کد مطلب : 10457
چشم به راه سپيده
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.
اي مصطفي شمايل
بر هم زنيد ياران اين بزم بي صفا را
مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا
بي شاهدي و شمعي هرگز مباد جمعي
بي لاله شور نبود مرغان خوشنوا را
بي نغمه دف و چنگ مطرب برقص نايد
وجد سماع بايد كز سر برد هوا را
جام مدام گلگون خواهد حريف موزون
بي مي مدان تو ميمون جام جهان نما را
بي سرو قدّ دلجوي هرگز مجو لب جوي
بي سبزه خطش نيست آب روان گوارا
بي چين طره يار تا تاركم ز يك تار
بي موي او بموئي هرگز مخر ختارا
بي جامي و مدامي هرگز نپخته خامي
تا كي به تلخ كامي سر مي بري نگارا
از دولت سكندر بگذر، برو طلب كن
با پاي همت خضر سرچشمه بقا را
بر دوست تكيه بايد بر خويشتن نشايد
موسي صفت بيفكن از دست خود عصا را
اي هدهد صباگوي طاووس كبريا را
بازآ كه كرده تاريك زاغ و زغن فضا را
اي مصطفي شمائل وي مرتضي فضائل
وي احسن الدلايل ياسين و طا و ها را
اي كعبه حقيقت وي قبله طريقت
ركن يمان ايمان عين الصفا صفا را
اي رحمت الهي درياب «مفتقر» را
شاها به يك نگاهي بنواز اين گدا را
كمپاني «مفتقر»
بخشي از يك سروده زيبا و بلند

آينه رخسار
اي خوش ضمير دلكش و دلدار نامدي
واي ماهروي و دلبر عيار نامدي
ذكر تو روز و شب شده ورد زبان ما
عمري به ما گذشت و تو يكبار نامدي
گشتيم جمله بيدل و تبدار عشق تو
تسكين درد اين همه بيمار نامدي
جان سوخت دل برفت در انديشه تو يار
و اين ديده گشت ديده خونبار نامدي
ما مانديم غمزده در حسرت رخت
اي سروقد آينه رخسار نامدي
(بهروز) در فراق تو هر صبحگاه و شام
بس ناله ميكند كه چرا يار نامدي
بهروز مرادي آراني