بیا و ختم کن به چشم هایت انتظار را
به بی صدا تبسمی، صدا بزن بهار را
نبودن تو کوه را پر از سکوت کرده است
و دشت های خسته از قرون بی شمار را
به گوشه چشمی از تو دردها به باد می روند
بزن به زخم عشق آن نگاه شاه کار را
بیا که مدتی است از میانه، نورسیده ها
به گوشه رانده اند عاشقان کهنه کار را
تمام جمعه ها زمین امیدوار می شود
که پر کنی از آفتاب آسمان تار را
بریز خون تازه عبور زیر گام خود
رگان خشک جاده های خفته در غبار را
نشسته در غروب روی زین اسب خسته اش
نظارم می کند گذشت تند روزگار را
رکاب در رکاب تو به سمت شعله تاختن
برآور آرزوی واپسین این سوار را
| ۷. | جمال چهره تو |