داخلی     يادداشت     میراث معنوی
نجواى منتظران
رسالت پنج شنبه ۱۸ آبان صفحه 17
  مهدى منتظران منتظر حکم خداست / و خدا منتظر شيعه که بيدار شود
Share/Save/Bookmark
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۵۳
کد مطلب : 10681
نجواى منتظران
فرج يار
نگذاريد که اين فاصله تکرار شود
نگذاريد که معشوقه دل افکار شود
نگذاريد در لطف خدا بسته شود
نگذاريد که ابليس نمودار شود
نگذاريد که اسرار خدا فاش شود
دل ديوان سيه قاتل ابرار شود
بگذاريد که تا مرد خدا پيش آيد
نگذاريد که اين گستره دشوار شد
بگذاريد که تا ميکده‌ها باز شود
و دل سوختگان لايق ديدار شود
مهدى منتظران منتظر حکم خداست
و خدا منتظر شيعه که بيدار شود
معرفت، معرفت اوست اگر مى‌خواهي
خرم آن دل که ز عشق تو سر دار شود
فرج يار به دستان دعاى من و توست
تا دل خسته‌اش از غصه سبکبار شود
“فانيا” منتظرى سوختن و ساختن است
دل اگر سوخت نه شايسته ديدار شود
باز در جمع همه منتظران مى‌گويم
نگذاريد که اين فاصله تکرار شود
حسين حبيبى (فاني-) گلپايگان 

در صف انتظار
اى که براى ديدنت سخت بلا کشيده‌ام
در صف انتظار آى بين که چه ها کشيده‌ام
عشق صفاى باطنم روح اجابتم تويي
کاين همه جلوه تو را تا به دعا کشيده‌ام
نازک خاطرم مشو رنجه ز کار زندگي
محنت نو رسيده‌اى به من و ما کشيده‌ام
با خبر از دلم تويى گرچه ز ديده غايبي
بيا بيا گلم که من نقش تو را کشيده‌ام
ياد ز روزگار پيش گرچه دگر نمى‌کني
درد به جاى مانده را رنگ دوا کشيده‌ام
عشق به آرزوى من دست ستم نمى‌زند
آه که از هواى خود جور و جفا کشيده‌ام
هوشنگ صفا

مى‌سوزم از فراقت
اى پادشاه خوبان مى‌سوزم از فراقت
تسبيح و ذکر من شد اوصاف روى ماهت
بر کن ز چهره پرده تا قرص مه در آيد
عالم شود چو ذره در پيش خاک پايت
***‌
اين شب به سحر طى شد و آن يار نيامد
آن جان من خسته بيمار نيامد
خيزيد و کشيد تيغ بر اين سينه بى‌تاب
که اندر شب ما محرم اسرار نيامد
عمرم همه در حسرت رويش سپرى شد
افسوس که آن شمع شب تار نيامد
يا رب چه توان کرد کنون با دل بى‌تاب
کز گلشن هستى گل بى‌خار نيامد
اى ساقى پيمانه به دست يک نظرى کن
ما را که دگر موسم ديدار نيامد
افسانه حبيبي

آينه رخسار
اى خوش ضمير دلکش و دلدار نامدي
واى ماهروى و دلبر عيار نامدي
ذکر تو روز و شب شده ورد زبان ما
عمرى به ما گذشت و تو يکبار نامدي
گشتيم جمله بى‌دل و تبدار عشق تو
تسکين درد اين همه بيمار نامدي
جان سوخت دل برفت در انديشه تو يار
واين ديده گشت ديده خونبار نامدي
مانديم ما همه غمين در حسرت رخت
اى سرو قد آينه رخسار نامدي
(بهروز) در فراق تو هر صبحگاه و شام
بس ناله مى‌کند که چرا يار نامدي
بهروز مرادى آرانى