همهجا صحبت از تسويهحساب است. بعضيها کم آوردهاند، بعضيها اضافي و بعضي ديگر منتظر امدادها و کمکهاي خارج از برنامه نشستهاند. زمان سريعتر از حالت عادي سپري ميشود.
روزها، زمستانيتر از قبل، کوتاه و کوتاه ميشوند. تغييرات جدي بهنظر ميرسند. کارها بايد به اتمام برسد. از اضافي آنها صرفنظر ميشود و اگر نتوان آنها را به سامان رساند، بايد تعطيل کرد تا روز و روزگاري ديگر از راه برسد.
خيابانها و اجتماعات شلوغ شده است و همه از يک سو به سوي ديگر در حرکتاند. بعضي تازه به فکر افتادهاند و بعضي ديگر تازه از راه رسيدهاند و خلاصه همهچيز يک جور ديگر است.
حتي دنياي درون آدمها هم به هم ريخته است و اصلاً اين همه اين در و آن در زدن ريشه در بلبشويي دارد که در درون آدمها به راه افتاده است. هرچند ساعت يکبار آدمها ميايستند و از خود ميپرسند که ديگر چه کاري بايد انجام دهند و چقدر زمان دارند.
تازه وقتي حساب کارها و دوروبريها را صاف کني، به خودت ميآيي و سراغ خودت را ميگيري؛ از سر و وضع و لباسهايت گرفته تا غمها و آرزوهايت. گوشهاي مينشيني و چشمانت راه ميکشند.
ياد فروردين و ارديبهشت و خرداد ميکني و بعد سراغ تابستاني که گذشت را ميگيري و همينطور تا اسفند جلو ميآيي؛ کارهايي را که کردهاي و آنهايي که ميخواستي انجام دهي اما نشد. لازم نيست که حتماً کسي را از دست داده باشي يا اتفاق بدي را تجربه کرده باشي، همين که يکسال گذشت و تو در پايان آن ايستادهاي، احساس خاصي دارد و دلت بيخودي بيتاب ميشود.
آسمان هم اين روزها غوغا ميکند. اصلاً در صبحهاي روزهاي آخر اسفند، همهچيز و همهکس، همه گلها و گياههاي تازه سبز شده، همه جوانههاي تازه سر زده و حتي آجرها و آسفالتها و آنتنهاي روي پشتبامها جور ديگري با آدم حرف ميزنند تا اين تغيير و تحول نه فقط دادوستد آدمها و درون آنها، که تمام هستي تو را در بر بگيرد.
نوروز است ديگر. اگر نجومي هم نگاه کني، هنگامه انقلاب در سير زمين و خورشيد است و اين يعني آنکه طبيعت نيز به پايان خود نزديک ميشود. هنگامهاي است که تغييرات بيشتر از هر زمان ديگر احساس ميشوند.
چرتکه بياندازي، اين روزها هم مثل روزهاي ديگر تقويم هستند اما اين حس و حالي که الان وجود دارد، در هيچ روز و ساعتي پيدا نميشود. همه آدمها در طول سال، کوچک و بزرگ، ميدانند که نوروز ميرسد و سال به پايان آن ميرسد و همهچيز نو ميشود اما انگار هيچکس باور نکرده است.
تنها گوشه ذهن آدمها به نوروز رسيده است و باقي وجود آنها درگير روزمرگيها و بدهبستانهاي جاري زندگي است. اما وقتي به اسفند ميرسيم ماجرا جدي ميشود. آنچه همه ميدانستند و ميگفتند، نزديک ميشود و عنقريب واقع ميشود. از اينجاست که آن همه رفت و آمد و هايوهوي پيدا ميشود و هرکه را ببيني، به کاري مشغول است.
مسئله اين است که همه ميدانستند نوروز ميرسد اما هيچگاه آن را باور نکرده بودند و با آن نزيسته بودند و از اين رو هيچ وقت حس و حال روزهاي پايان اسفند را تجربه نميکردند.
نوروز براي اکثر آدمها يک اتفاق خارج از برنامه و فوقالعاده است که ميدانند ميرسد اما دليلي براي استقبال از آن در طول سال ندارند و تنها وقتي صداي پاي آمدنش به گوش رسيد، تازه از خواب برميخيزند و دستبهکار ميشوند. اما مسئله براي همه اينطور نيست. عدهاي، اگرچه کم، هستند که از فروردين فکر نوروز را برداشتهاند و تحويل سال از هماکنون در برنامهريزي و طرحبنديهاي آنان حضور دارد.
آنها کارهايشان را با نوروز تنظيم ميکنند و از هماکنون در فکر حساب و کتاب پايان سال به سر ميبرند. قبول دارم،تعدادشان کم است اما تا بوده همين بوده که راههاي موفقيت باريک و کم مشتري باشد.
بازميگرديم و دوباره حساب ميکنيم. نوروز از راه ميرسد. اين يعني اين که طبيعت به پايان يک مرحله از زندگي خود نزديک ميشود و آماده مردن و رستاخيز ديگري است.
اين يعني اينکه جامعه انساني به منزل نهايي خود رسيده و همه روابط و تعاملات آدمها بر محوريت اين تغيير، شکل ميگيرد و اين يعني اينکه هر انسان، پايان ديگري را تجربه ميکند و در انتظار شروع ديگري به سر ميبرد.
اولي ما را به ياد قيامت ميآندازد؛ بساط همهچيز جمع ميشود و هستي درهم پيچيده ميشود تا رستاخيز محقق گردد. دومي ما را به ظهور پيوند ميدهد؛ بساط زيست ظالمانه و تاريک اجتماع انساني در طول تاريخ از ميان برچيده ميشود تا نور به دالان تاريخ جريان يابد. و سومي بانگ سفر را در قافله وجود ما به صدا درمياورد تا ترک اين خانه و قصد آن خانه کنيم.
اکنون مسئله اين است که ما چه نسبتي با اين تحولات داريم و اينها چه قدر در زندگي ما مؤثرند و اين تأثير چگونه است؟ آيا همانطور که نوروز براي اکثر مردم ناگهاني از راه ميرسد و به اتفاقي اگرچه محتمل و حتي قطعي در ذهن اما بيگانه در عمل تبديل شده است، ما نيز مرگ، ظهور و قيامت را دور ميپنداريم و تنها در گوشههاي ذهن خود ميزبان آنها هستيم يا آنکه وضعيت بهگونه ديگري است؟
مرگ، ظهور و قيامت که ميتوان از همه آنها به يومالموعود تعبير کرد، در زندگي ما چه حضوري دارند؟ آيا يومالموعود تنها آن هنگام که فرا برسد مهم ميشود يا آنکه در برنامه ريزي و طرحبندي امروز ما براي زندگي، نقش دارد؟ چگونه ميتوان از اين ور و آن ور زدنها و هياهوها و سرگشتگيهاي يومالموعود به دور بود و در آن بينصيب نماند؟ آنها که با طلوع آفتاب از خواب برميخيزند فرصتي براي نماز ندارند، آيا نبايد پيش از طلوع آفتاب يومالموعود به نماز ايستاد و خورشيد را به انتظار ماند؟
یاسر آیین