عاشقي ها
جلوه ي لطف عتاب آلود چشم دل ستانم
آذرخشي بي امان شد شعله زد بر خانمانم
با خيالش تا سحرگه در سكوت شب برآيد
آتش غم از نهادم دود آه از دودمانم
همچو مرغ نيم بسمل اين دل ديوانه هرشب
دست و پايي مي زند بر سينه ي درد آشيانم
خيزد از شور و شرار روزگار عاشقي ها
آه سردي از اجاق سينه ي آتش نهانم
باز پس هرگز نيايم در مصاف گژ مداران
بگسلد گر تار و پودم بشكند گر استخوانم
ياد گلگون شهيدان وطن عمريست ((مهدي))
مي دواند كرخه و كارون به چشم خون فشانم
كرج - مهدي بهمني