داخلی     يادداشت     میراث معنوی
يکى از پاسخهاى برگزيده به پرسش مهر 6
در جستجوى عدالت
رسالت پنج شنبه ۱۸ آبان صفحه 17
  عمرى است که کاسه بارانى نگاهمان به تمناى زلال ديدارت فرسوده و با پيکرى آزرده از تمامى قيود هستي، در پس کوچه‌هاى اين کوير غم آلود پاى به سنگ مى‌ساييم و تو را مى‌جوييم.
Share/Save/Bookmark
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۵ ساعت ۰۷:۴۶
کد مطلب : 10680
در جستجوى عدالت
 نام و نام خانوادگى صاحب اثر: امير محمود احمديان
نام استان: سمنان
نام شهرستان: سمنان
پايه و مقطع تحصيلي:‌ دوم متوسطه
اى پيک سرخ فام سحرگاهى که هر بامداد، جهان در چشمه نگاه تو رخ مى‌شويد و سر از خواب خاک بر مى‌دارد دير گاهى است که شکوه شاهين عدالت را در باغ پاييزى حيات خويش مى‌جوييم. از ما به تو درود فراوان، پيغام خستگان وادى ستم را به پيشگاه سرخ عدالت برسان. نه اين سال و نه آن سال که هزاران سال است، در هر عصرى و در ميان هر نسلي، همبال تمام پرستوهاى مهاجر قله عشق را پيموديم و روى دامنه‌هاى شفق، چشم در چشم پاک شقايق، تو را جستيم. عمرى است که کاسه بارانى نگاهمان به تمناى زلال ديدارت فرسوده و با پيکرى آزرده از تمامى قيود هستي، در پس کوچه‌هاى اين کوير غم آلود پاى به سنگ مى‌ساييم و تو را مى‌جوييم. اى سرخ سبز و اى هماره سرخ! هرگز حديث کرامت باران را شنيده‌اى که با حضور نجيبش غبار غصه‌ها را به سيلاب مى‌سپارد؟ تو سبزينه‌ترين باران حقيقتى که در انتظار باريدنت سنگينى خشکسالى وقاحت ستم را تحمل کرده‌ايم.
از اعماق تاريخ همپاى بردگان شکنجه شديم و در آتش حسرت دردمندان سوختيم، با هابيل، به قتلگاه رفتيم و با نوح، در لحظه‌هاى تقرب و تنهايي، طاقت طايفه توفان را در دشت سينه خود نشانديم.
آنگاه که راز هستى تو را در نگاه ابراهيم خوانديم به آتش‌مان افکندند و ما در ميان شعله‌هاى قهر نمرود، طلوع طلعت تو را به تماشا ايستاديم.
با يوسف نه، که چون يوسف در شبهاى دلتنگى و غربت، فصل فصل زندان را مرور نموديم لبريز از روشنى و دعا، يونس وار خلوت خيالى ماهيها را سير کرديم.
با موسى حضور سبز تو را در باغ خاطره‌ها ديدم و با عيسى در جستجوى تو به معراج دلهاى شکسته رفتيم و... همچنان منتظر... تا محمد(ص) از حرا بازگشت با او و در پى تو همينه حضور خدا را در گستره زمين حس کرديم. در معبد شقايق، نماز عشق خوانديم. نقش تو را در خانه علي(ع) يافتيم، سردار لحظه‌هاى حماسه و عشق، مردى که آسمان سر بر شانه‌اش مى‌نهاد و به آرامش مى‌رسيد. خورشيد از مسير نگاه او راه خويش مى‌جست و طنين تکبيرش عطر حضور تو را در فضا مى‌پراکند. با او در شب‌هاى گرم کوفه تو را فرياد کرديم. تصوير دلربايت را در حکومت کوتاه او ديديم و بر قاب قلب خود حک کرديم... اما افسوس که روياى وصال تو به خون آغشته شد و در آن سحرگاه شوم، تمام روزهاى تاريخ و تمام مرزهاى جغرافيا به اسارت سياه ستم رفت.
و ما تنها شديم... تا نيم روز عاشورا... که در هجوم آتش و زخم، لحظه‌هاى آبى حيات را در شولاى سرخ حسين(ع) نگريستيم و شوق ديدار تو در جان ما جوانه زد، اما ديرى نپاييد که حضرت دوست، حسين(ع) را تا ناکجاى هفت شهر عشق برد و...
باز ما مانديم و يادى از بهار
زخمى پاييزهاى انتظار
اينک قرنهاست که زمين تشنه سترون، تو را از ما دريغ مى‌کند. ما همچنان منتظريم که منجى عدالت گستر و رستگارى ده انسان، در منظر نگاهمان، پرچم عدالت علي(ع) را به اهتزاز درآورد، زيرا باور داريم که: “ان الارض يرثها عبادى الصالحون”