بوی تو در شهر جان ما پیچیده و بوی تو در یاد و خاطره ما مانده، همان بویی که دل می برد و شوق می آورد و ما را عاشق یک نام اهورایی می کند.
بوی تو پیچیده، بوی بهار، بوی رهایی، بوی یگانگی، بوی لحظه های بی قراری. بوی تو پیچیده، ای مهربان من، ای کسی که مرا می خواهی از بند خودم برهانی، بندی که خود به پای خود بستم.
بوی بهار پیچیده، بویی که ما را عاشق می کند، عاشق بهارهای رفته و بهارهای نیامده، بهار سرسبز به یاد ماندنی، بهاری که می آید تا ما را به فرداهای در راه امیدوار سازد، بهاری که از پشت شیشه و دیوار و از پس فرسنگ ها دیده می شود.
بوی تو می آید و این بو، ما را به زندگی علاقه مند می کند، این همان بویی است که ما را دوباره زنده می سازد و تولدی دیگر برای مان رقم می زند، این همان بویی است که عشق به فردا را در جان مان تقویت می کند، این همان بویی است که پیش از خلقت مشام ما را پر ساخت و مهر را دل مان جاری گرداند و عشق را برای مان احیا کرد.
بوی تو می آید در این روزها که بهار آمدنش را نوید می دهد، بهار طبیعت کجا و بوی تو کجا. بهار اگر بویی دارد از حضور جاوادنه توست. ای بهاری ترین بهار طبیعت، این بهار یادآور ایامی است که تو می آیی و ما را می رهانی از چنگ سخت زمستان، زمستانی که ریشه ما را به خیال خود سوزانده و جام مان را شکسته و دل مان را خالی کرده است.
بوی خوب تو می آید، ای بهترین ما، ای یار دل انگیز، ای کسی که بیش از ما تو منتظری، ای راهی که سرانجام به منزل می رسد. بوی تو می آید ای... .