آه از این عقربهها که نمیچرخند، حتی اگر نگاهشان نکنی و نمیخواهند روزها را ورق بزنیم، حتی اگر التماسشان کنیم و نمیخواهند سالها تند از پی یکدیگر بیایند، اگر...
و ما چهقدر به این عقربههای نامهربان خیره شدهایم و خودمان را دلداری دادهایم و برای فردایمان دعا کردهایم
و دست در دست منتظران جهان نهادهایم، بلکه زودتر فرا رسد، لحظه جاودانه رهایی، رهایی از بند حیرانی.
آه از حرکت این تقویم که روزها از پی هم میگذرد، ولی تقویم انتظار ورق نمیخورد و پیش نمیرود و دلمان شاد نمیکند و ما را امیدوار نمیسازد و ما چارهای نداریم،
جز این که دست سوی آسمان ببریم و دعا کنیم و از خدا بخواهیم که تقویم انتظار ورق بخورد و جانمان، آرام بگیرد
و دغدغههایمان
” آنقدر این روزها و شبها، آه کشیدهایم که دیگر نای آه کشیدن نداریم، ولی هنوز امید، این شعله گرم امید، ولو شعله کوچکی است، در وجودمان سوسو میزند “
پایان یابد و انتظارمان به سر آید و عشقمان معنا گردد و دیدار حاصل شود و قصه هجران دیگر تکرار نشود.
و آنقدر این روزها و شبها، آه کشیدهایم که دیگر نای آه کشیدن نداریم، ولی هنوز امید، این شعله گرم امید، ولو شعله کوچکی است، در وجودمان سوسو میزند و ما را امیدوار میکند و ما را به فردا، فردای رهایی میرساند و ما ایمان داریم اگر منتظر نیکومنظری باشیم، به فردا دست خواهیم یافت و فردا ما را در آغوش خواهد کشید و وصال روی خواهد داد، وصال جاودانه.
دیگر این عقربه های نامهربان نمی چرخند و ما را به لحظه رهایی نمی رسانند و دیگر نمی خواهند ما اسیر لحظه های سیاه نباشیم و باید کاری کرد و آستینی بالا زد و برخاست و خودمان را مهیای رویارویی با سیاهی ها کنیم.
حالا که این عقربه ها سر ناسازگاری گذاشته اند و نمی خواهند که بگردند و بچرخند و ما را از این دهلی تاریک به در آورند، ما باید فکری کنیم و گامی برداریم و به دل ساهی ها بزنیم.
حالا وقت برخاستن است، وقت خیزش، دیگر وقت یک جا نشستن نیست، وقت جوانه زدن و شکوفایی است و تا دیر نشده باید از این عقربه ها عبور کرد و به ساعت و زمان دیگری رسید.
هدایت هنرمند