به لحظه ها خیره شو. می بینی چه زود می گذرد، ثانیه ها از فراز سرت و می رود و دور می شود و آن قدر دور می شود که دیگر نمی توانی ببینی.
می بینی چه زود عمرت می گذرد، بی آن که حس کنی، لحظه به لحظه داری پیر می شوی. می بینی ایام را که بدون خواست تو می گذرد.
به لحظه ها خیره شو، لحظه ها یک لحظه نمی خواهند و نمی توانند که آرام بگیرند، لحظه ها آمده اند که بروند، نیامدند که بمانند و تکان نخورند. لحظه ها می خواهند تو را برسانند، به تجربه های نو، به لحظه های تازه، به کشف های جدید، و تو گرفتار خاموشی هستی و نمی خواهی به لحظه های نو سلام کنی، نمی خواهی از لحظه های رفته تجربه ای نو به دست آوری و از لحظه های در راه، توشه ای برداری.
تو باید با لحظه ها همراه شوی، از لحظه ها کم نیاوری، این لحظه ها نمی خواهند که تو بمانی در گذر ایام، می خواهند که تو هم گام با آن ها خودت را به فردای سبز برسانی،
فردایی که رهایی ما را در آغوش گرمش جای می دهد. فردایی که آمدنی است، شاید دیر فرا برسد، ولی قرار نیست هرگز نرسد. فردا می آید، فردایی که باید ما با دستی پر به استقبالش برویم.
لحظه ها به ما می آموزند که چگونه در برابر فردای بزرگ خود را مهیا سازیم و خود را بارور سازیم و خود را ایمن گردانیم.
لحظه ها به ما می آموزند که چگونه خود را در برابر لحظه های تیره و تار، مقاوم سازیم و چگونه در برابر لحظه های سرد، استواری و ایستادگی از خود نشان دهیم.
لحظه نویی در راه است، نوترین لحظه سال در راه است، لحظه ای که می خواهد بیاید تا به ما بیاموزد آن لحظه یگانه آمدنی است و آن لحظه بزرگ چگونه غافل گیر می کند انسان را، انسان بی خبر از فردا را.