عالیه محرابی در گفت و گو با آینده روشن گفت: در تمام اشعار شاعران ایران زمین می توان رگه هایی از انتظار را دید، حتی اگر این اشعار درباره سایر ائمه و بزرگان دین سروده شده باشند. البته در بسیاری از این اشعار به صورت غیر مستقیم به این موضوع پرداخته شده که این نشانه نیاز فطری ما به انتظار و منجی است.
وی افزود: شعرهای ما برای امام زمان (عج) حالتی از عرفان به خود گرفته است. در اشعار زمینی نیز این انتظار به چشم می خورد، ولی به عمق و گستردگی اشعار عرفانی نیست و مانند عشق های زمینی است.
این شاعر با اشاره به گرایش مردم غرب نسبت به اسلام یادآور شد: غربیان از توجه به مادیات خسته شده اند و به معنویات رو آورده اند و به اصل و گذشته خود باز می گردند. امروزه آنان بیش از گذشته به اسلام علاقه نشان می دهند و دولت مردان آنان نیز از این موضوع بیم دارند.
وی تصریح کرد: اسلام راه درست زندگی کردن را به انسان ها نشان می دهد و این موضوع را همه می دانند، ولی سردمداران حکومت های غربی که نمی خواهند اسلام گسترش یابد، از هنر و فرهنگشان استفاده می کنند تا مردم را از اسلام بیزار و فرهنگ ناب مهدویت را تحریف کنند.
محرابی، ساخت فیلم هایی چون سیصد را نشانه ترس دولت مردان غربی از اسلام و مهدویت دانست و خاطر نشان کرد: فرهنگ و هنر سلاح محکمی است که هرکس بتواند از آن به درستی بهره ببرد، موفق خواهد بود. اگر ما نیز از این سلاح کارآمد استفاده کنیم، می توانیم مهدویت را در جهان فراگیر سازیم.
وی در پایان گفت: نباید در برابر تبلیغات منفی بیگانگان سکوت اختیار کنیم و منتظر ظهور امام زمان(عج) باشیم. ما باید در فیلمی به مراتب قوی تر از سیصد بسازیم و پاسخ فیلم سیصد را بدهیم. تنها این گونه می توانیم زمینه های ظهور را فراهم آوریم.
از عالیه محرابی سه غزل مهدوی می خوانیم:
بعد از صبح، پس از زلزله هفت سال گذشت
کار این دهکده از گریه و لبخند گذشت
اشک گلدسته که بر شانه سامرا ریخت
لرزشی سخت از آغوش دماوند گذشت
بغض گلدسته کبوتر شد و آرام پرید
آه آتش شد و از سینه فرزند گذشت
صبر ایوب اگر بود به سر می آمد
بعد آن داغ که از سوم اسفند گذشت
خواب آتشکده از گریه زردشت شکست
اشکی آتش زده از گونه پوزند گذشت
گره بخت زمین کورتر از هر روز است
از سر عقربه ها حادثه یک بند گذشت
ساعت حادثه در دست هبل افتاده
شهر در دامن بت های دغل افتاده
آسمان پیر شد از غصه هر روز زمین
حلقه تیر غمش گرد زحل افتاده
کار از گریه گذشته است، به آن می خندیم
کار این شهر به تمثیل و مثل افتاده
عشق از فرط فقیری به گدایی افتاد
این چنین است که از چشم غزل افتاده
و خبر پشت خبر شهر تنش می لرزد
شهر انگار که بر روی گسل افتاده
وقت آن نیست که تو پای سفر بگذاری؟
اولین خشت سر خاک پدر بگذاری؟
کعبه ای را که چنین خیره به ساعت مانده
بیش از این ها نکند چشم به در بگذاری
ساعت عقربه دار هبل افتاده به کار
وقت آن نیست که بر شانه تبر بگذاری
کشتی ات را بزن آهسته به دریا ای نوح
تا که بر حادثه موج اثر بگذاری
داغ این بار به جانت زده آتش ایوب
نکند باز تو دندان به جگر بگذاری
یوسف اندازه تو گرمی بازار نداشت
که پا در شب بازار اگر بگذاری
ابرهای عطش آلود ببارید که او
کوه ها حلقه یاقوت بیارید که او
در زیبای حرم وقف کدامین شاخه است
شاخه ها رگ رگ خود را بسپارید که او
تا که هر خشت حرم خاک معطر باشد
حسن یوسف به تن خاک بکارید که او
در شب آخر اسفند به نوروز زمین
چند فرسنگ نشسته بشمارید که او
او می آید قد گلدسته علم خواهد کرد
خشت بر خشت حرم بگذارید که او