چگونه بی شب چشمانت قدم در آیینه بگذارم
بیا بیا که من امشب از هوای چشم تو سرشارم
تو بهتر از همه می دانی اگر چه باز نمی خوانی
که مثل جنگ در باران به آفتاب تو ناچارم
تو بهتر از همه می دانی که مثل کوچه بی عابر
نظر به آمدنت دارد، دل همیشه گرفتارم
چه بر تو رفته در این شب ها که عاشقانه نمی خوانی
و از بهار نمی گویی برای سینه بیمارم
من آن چنان به تو محتاجم که شب به زمزمه های ماه
تو آن چنان ز من، اما دور که نیست فرصت دیدارم
مرا به خلوت چشمانت بخوان به لهجه باران ها
ببر به چشمه لبخندت از این سکوت عطش زارم