می آید از سمت زلال عشق، مردی که روح سبز باران است
در دست هایش آب و آیینه، با او زلال چشمه ساران است
می آید از سمت نسیم و نور، صبحی که سرشار از شکفتن هاست
روحش قرین آسمانی سبز، آبی تر از فصل بهاران است
می آید از آن سوی دریاها، در امتداد روشن فردا
با آب و آتش، با نگاهی سبز، آرامشی هم راه طوفان است
در رویش سبز صدای او، در انتشار عطر لبخندش
این فصل زرد بغض و درد، این فصل غربت رو به پایان است
فردا هزار آیینه عطر نور، در کوچه های شهر می پیچد
فردا سرآغاز زلالی هاست، فصل بلوغ سبز انسان است