بر فراز قلهاى ايستادهاي، همه عالم در زير پاى توست، دنيا به دهکده کوچکى تبديل شده که همه جاى آن در دسترس است؛ اما تاريکى و ظلمت همه جا را فرا گرفته است. تيرگي، چترى بر فراز عالم گسترده و خوبيها در سايه آن گم شدهاند. تو همچنان ايستادهاى و در انتظار هستي، در انتظار نور، در انتظار خوبيها، در انتظار عدالت! اين انتظار، فرمانى است براى کمال و باليدن، دستور پاکى و پاکيزگى براى پذيرش حق. مىدانى که کار در يک شب به انجام مىرسد و خواندهاى که توقعوا الفرج... و در انتظار هستي. در انتظار کسى که دوستش دارى و بايد در کنار او باشي. اما... روزها و ساعتها چشم به راهش مىدوزى و انتظار که به طول مىانجامد، آرام آرام به درون خود فرو مىروى و خود را مىيابى و مىبينى که صحراى وجودت وسيع و با عظمت است؛ خيره کننده است، اما در انتهاى آن دريچهاى را به سوى آب گوارا مىخواند، آبى که وجود تشنهات نيازمند آن است و مىبينى که لحظهها را در انتظار آب سپرى مىکني: “قل ارايتم ان اصبح ماوکم غورا فمن ياتيکم بما معين.”(1)
به راه مىافتى در ميان جماعت، احساس مىکنى که تنها هستى و نيازمند دستى مهربان تا جانت را نوازش کند. سايه ترس آرام آرام نزديک مىشود تا بر وجود بنشيند؛ اما به ياد مىآورى که “لا تستو حشوا فى طريق الهدى لقله اهله”(2) شوق ديدارش آرام و قرار از دلت مىبرد. به راه مىافتى و زمزمه مىکني: “هل اليک يابن احمد سبل قتلقي.”(3)
از کوى و برزن مىگذرى و شهر به شهر مىروى و چون مرواريدهاى اشک، گردغم از رخسارت مىشويند، نجوا مىکني: همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشين کنار جويي
در کجا بايد رخسار زيبايش را ديد؟ به همه جا سر مىزنى براى ديدارش؛ قم، مسجد جمکران، کربلا و نجف، حرم امامان، مسجد کوفه، مسجد سهله، مدينه، قبرستان بقيع و حرم پيامبر اسلام”ص”.
محرم مىشوى و به مکه مىروي، با خود مىگويي: کاش مىدانستم در کجا رحل اقامت افکندهاي، در کدام سرزمين ماوا داري؟
در مسجد الحرام به دور خانه کعبه طواف مىکني، هفت مرتبه مسير بين صفا و مروه را طى مىکنى و چشم مىاندازي، به هر سو نگاه مىکنى اما او را نمىبيني. مردم از سرزمينهاى مختلف مناسک حج را انجام مىدهند، موج جمعيت در چشمهايت مىنشيند، از ديدار چهرهها خسته مىشوي، با خود زمزمه مىکني: عزيز على ان ارى الخلق و لاتري.(4) به عرفات مىروي، در مشعر مىنشينى و به سرزمين منا وارد مىشوي، سنگ مىزني، قربانى مىکنى و سر مىتراشى و مىدانى که او با توست و در کنار تو. از اين همه همراهى احساس آرامش مىکنى اما از خود مىپرسى که او پس از انجام مناسک حج به کجا خواهد رفت و در کدام سرزمين ماوا خواهد گرفت و با خود مىخواني: “الى متى احارفيک يا مولاي” “مولاى من تا کى سرگردان تو باشم؟” اما به هرکجا برود با توست و براى تو و به ياد تو. کلام زيباى او را زمزمه مىکني: “انا غير مهملين لمر اعاتکم و لا ناسين لذکرکم.”(5) و مىبينى که سايه لطف و عنايت او بر سرت گسترده است. به ياد مىآورى که هر هفته نامه عملت را براى او مىبرند و او با محبت در آن نگاه مىکند. گاه مسرور مىشود و گاهى سر فرو مىاندازد و دستانش را به دعا بر مىدارد و از خدا مىخواهد تا از لغزشهايت درگذرد و يا برپاداشت بيفزايد؛ و همين انتظار داروى درد توست و چشم دوختن به راه او شفاى تن بيمار و روح خسته تو. جمعهها يکى پس از ديگرى مىگذرد و سالها در پى هم سپرى مىشوند و تو منتظري. در انتظار روزى که بيايد و زلال زيباى ظهورش، گرد غم فراق را از چهرهات بشويد تا برق شادمانى با او بودن، در چشمهايت بدرخشد و لبخند زيباى سرور بر لبانت بنشيند و باز زمزمه مىکني: “متى نرد منا هلک الرويه فنزوي، متى نتتقع من عذب مائک فقد طال الصدي، متى نغاديک و نراوحک فنقر عينا، متى ترانا و نراک و قد نشرت لواء النصر تري.” دعاى ندبه
پى نوشتها:
.1 ملک، آيه 30
.2 نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه 192
3و.4 دعاى ندبه؛ اى فرزند پيامبر(ص) آيا راهى براى ديدن تو هست؟
.5 بحارالانوار 53./175 ما هيچ گاه در رسيدگى به شما کوتاهى نمىکنيم.
فاطمه توراني