در این روزها که ما در این کنج عزلت افتاده ایم و بهار نرم نرمک می رسد از راه، در این روزها که ما می خواهیم برای یک بار دیگر متولد شویم و پاک تر از همیشه باشیم،
در این روزها که غم یک لحظه رو از ما بر نمی گرداند و همواره سوی ما هجوم می آورد و نمی خواهد بر لب ما لبخند رضایت بروید، در این روزها که نگاه مان به در خشکیده است و گوش به زنگیم تا بشنویم صدای گام های مردیی را که آمدنش حتمی است، شیطان یک لحظه دست از سر ما بر نمی دارد، با این وسوسه های رنگارنگش.
ما این روزها با شیطان های کوچک و بزرگ دست به گریانیم و همواره شکست می خوریم در برابر وسوسه هایش که هر یک نوتر از دیگری است و هریک زیباتر از آن یکی.
ما نمی دانیم با این دل بستگی ها و وابستگی ها چه کنیم و در برابر این زیاده خواهی ها و فزون طلبی ها چه تدبیری بیندیشیم و چه کنیم با غباری که بر جان مان نشسته و ما را غمگین ساخته است و رنگ حقیقت را کم رنگ جلوه می دهد و چه کنیم با این همه غصه های بی شماری که می آیند و می مانند و رفتنی نیستند.
ما با همه این دشواری های پرشمار، باز هم در برابر درهای بزرگ نشسته ایم تا لحظه آمدن او فرا برسد، اویی که آمدنش ما را احیا می کند و فرصت زنده شدن دوباره به ما می دهد، اویی که دست هایش بزرگ است و خورشید در سینه اش می تپد و در نگاهش نور مهتاب می درخشد و در گام هایش استواری معنا می شود و در رد گام هایش نشانی سرمنزل مقصود را می توان جست.