بيابانت كفن شد تا بمانی شعلهور در خون
گلستانی شوی در لامكانی شعلهور در خون
زمين و آسمان در خويش میپيچند از آن روز
كه برپا كردهای آتشفشانی شعلهور در خون
تو نوحی، میبری هر روز هفتاد و دو دريا را
به سمت عاشقی با بادبانی شعلهور در خون
دو بالِ سرخ افتادند از ماه و علم خم شد!
كنار رود جا ماند آسمانی شعلهور در خون
صدايت بوی باران داشت تا خواند آيهی گل را
سرت بالای نی چون كهكشانی شعلهور درخون
و قبله در نگاهِ تيغ جاری شد كه با حلقت
نماز آخرينت را بخوانی شعلهور در خون
خودت را ريختی ای مرد! در حلقومِ آهنها
غزل خواندی در آتش با زبانی شعلهور در خون