داخلی     گزارش     اجتماعی
خاطرات سرلشکر فیروزآبادی از روزهای پرالتهاب مبارزه علیه طاغوت(1)
خمینی مراد مرادان بود
  مرور خاطرات افرادی که در بطن حوادث روزهای پر التهاب انقلاب در سال 57 حضور داشته اند حاوی درس های بزرگی است که نسل جوان امروز جامعه تشنه آن است. خاطرات سرلشکر دکتر سیدحسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح شاهدی است بر جان فشانی و سرافرازی ملت ایران در حمایت انقلاب شکوهمند اسلامی. آینده روشن بر آن است تا در روزهای پس از دهه فجر نیز به موضوع انقلاب اسلامی ایران بپردازد، چرا که چنین انقلابی ابعاد کشف ناشده بسیاری دارد.
Share/Save/Bookmark
جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۲۱:۳۳
کد مطلب : 12315
سرلشکر فیروزآبادی
سرلشکر فیروزآبادی
خمینی مراد مرادان بود، من و امثال من به مریدی یکی از مردان وی هم نرسیده بودیم. 

دستیغب، مدنی، قاضی، صدوقی، اشرفی، بهشتی، خامنه‌ای، مطهری، مفتح، باهنر از مریدان خمینی بودند که هر یک خود مرادانی به انتها بودند. همه خود را در خمینی ذوب کردند، هم‌چنان که خمینی خود را در اسلام ذوب کرده بود. 

عشق از هر دلی سر می‌‌زند با عشق خمینی(ره) محک می‌‌خورد. همه عشق‌ها عشق خمینی را مؤید خود می‌‌بینند، صدصد جمع می‌‌شوند هزارهزار و می‌لیون می‌لیون همه عشق‌ها عشق خمینی می‌‌شود. 

همه خود را در خمینی می‌‌یابند. همه ایران، همه عالم حلقه خمینی می‌‌شود عاشقان، با عشق خمینی وضو می‌‌سازند و نماز می‌‌گذارند. 

در این خانقاه علوی و زهرایی همه گرد می‌‌آیند، این جا حسینیه می‌‌شود. 

با توجه به این که قلبم به قلب امام اقتدا کرده بود توفیق پیدا کردم که مجموعه گنجینه دل را در رابطه با خاطراتم راجع به انقلاب اسلامی و روزهای پرالتهاب مبارزه علیه طاغوت در شهر مشهد مقدس بنویسم. و آن‌چه را که این ذره ناچیز از امت امام در جریان انقلاب اسلامی با آن مواجه شده و یا در صفحه بی‌کران شطرنجی انقلاب اسلامی در خانه‌هایی نقشی را بر عهده گرفته بازگو کنم. 

نهضت امام، دنیادنیا تحولات عظیم و شگرف انسانی، فردی و اجتماعی و سیاسی است و خاطرات یک فرد بارقه‌هایی از یک کمال نورانی و یا جویباری در یک سرزمین آبادان و پرجوش و خروش است. 

اولین آشنایی با نام مبارک حضرت امام در سال 1349 ـ 1348 در دوره دوم دبیرستان، حدود 6 سال پس از شروع نهضت امام در 15 خرداد 1342 در مسجد پنج تن علیهم‌السلام پس از شرکت در تشکل انجمن اسلامی جوانان بود. 

اوج انقلاب در زمستان 57 بود. زمستان سردی بود و از طرفی شرکت نفت و کارگران شرکت نفت اعتصاب کرده بودند و نیروهای انقلاب در سراسر کشور برای پرداخت حقوق آن‌ها برایشان پول جمع‌آوری می‌‌کردند. برای این‌که به آن‌ها روحیه بدهند. کار سمبولیک بود اما این یک اثر جالبی در انقلاب گذاشته بود. مردم شعاری طراحی کرده بودند که «به کوری چشم شاه زمستان هم بهاره» اما حقیقت این بود که شب‌ها سرد بود بچه‌های کوچک سرما می‌‌خورند ما در منزل خودمان دو تا بچه کوچک دو ساله و یک ساله داشتیم. سوخت نبود، نفت نبود و امکان تهیه هم نبود و بخاری هم نداشتیم برای همین من یک ابتکاری بخرج دادم یک فنر اجاق برقی تهیه کرده و دو تا میخ روی دیوار خانه در ارتفاع بالا کوبیده و این فنر را از دو طرف به این میخ‌ها ثابت کرده بودم و سیم برق را هر کدام به یک میخ بسته و دو سر سیم را داخل پریز گذاشته بودم و شبانه روز کار می‌‌کرد و به این وسیله اتاق کوچک ما گرم می‌‌شد و ضمن این‌که خودمان استفاده می‌‌کردیم، نگرانی سرما خوردن و مریض شدن بچه‌ها مرتفع شده بود.

پس از پایان فعالیت‌های امدادی و نقش انقلابیمان در زلزله طبس در سال 1357 و از طرفی برای استفاده از فرصت‌های طلایی انقلاب، خودمان را به مشهد رساندیم. البته در مشهد حوادث انقلابی اتفاق اتفاده بود اما آن‌چه را که من توفیق پیدا کردم در آن شرکت کنم با اشاره از آن می‌‌گذرم. 

تظاهرات مردمی علیه رژیم طاغوتی شاه
تظاهرات هر روز و هر شب ادامه داشت. تظاهرات شبانه به صورت جنگ و گریز با مأمورین حکومت نظامی بود که یک شب هم ما مورد تعقیب یک خودروی نظامی قرار گرفتیم و وقتی بعد از گذشتن از چند خیابان به منزل پناه بردیم، آن‌ها به پشت در منزل آمدند و تیراندازی هوایی کردند. اما راهپیمایی روزانه که توسط مسئولان آن روز انقلاب سازماندهی می‌‌شد معمولاً در مشهد از می‌دان شهدا آغاز می‌‌شد و مسیرهای مختلفی را طی می‌‌کرد و از می‌دان شهدا مستقیما به حرم حضرت رضا(ع) می‌‌رفتند. این راهپیمایی‌ها عموما با شعارهای طراحی شده انجام می‌‌گرفت و عموم مردم در مسیرهای محل زندگی خودشان (مانند راهپیمایی 22 بهمن اکنون که در شهرها برگزار می‌‌شود یا راهپیمایی روز قدس) زن و مرد، بچه و کهن‌سال با خودشان پرچم‌ها و عکس‌های مبارک حضرت امام و تصاویر شهدا را حمل می‌‌کردند که بعد از می‌دان شهدا با دل سپردن به شعارهایی که از بلندگوی مرکزی پخش می‌‌شد و تکرار شعارها در راهپیمایی نقش خودشان را بر عهده می‌‌گرفتند. در همین راهپیمایی‌های اولیه به خوبی مشاهده شد که راه گروهک‌ها از راه امام جداست. بخاطر این که منافقین تظاهرات خود را طوری برگزار می‌‌کردند که در زمانی که مردم راهپیمایی را از می‌دان شهدا شروع می‌‌کردند و به می‌انه راه یعنی چهارراه شهدا می‌‌رسیدند آنان در حال برگشتن از سمت حرم حضرت رضا(ع) بودند و این خودش یک سمبل بسیار زیبا از رویارویی آن‌ها با حرکت مردمی بود که ما بخوبی از این سمبل استفاده می‌‌کردیم و تذکر می‌‌دادیم. 

در یکی از راهپیمایی‌های بزرگ که برگزار شد منافقین با فریب دادن برادر یکی از روحانیون خوشنام مشهد که نقش مهمی هم در انقلاب به عهده داشت او را به میان خودشان کشیدند و از مردم (بخصوص دانشجویان) درخواست کردند که به باشگاه دانشگاه بروند. من هم به آن‌جا رفتم. در طول مسیر راهپیمایی از میدان شهدا تا حرم حضرت رضا(ع) این برادر روحانی که فریب خورده بود توسط بلندگوی جلوی مردم قرار می‌‌گرفت و برای مردم توضیح می‌‌داد که منافقین منحرف نیستند. این عکس شهدای منافقین است و جزو شهدا محسوب می‌‌شوند. می‌‌گفت: مردم! این‌ها در مقابل مردم نیستند بلکه در متن مبارزه‌اند شما با این‌ها مخالفت نکنید و به کسانی که با این‌ها مخالفت می‌‌کنند توجه نکنید. متأسفانه سخت‌ترین روز ما در جریان مبارزه این روز بود که چطور یک روحانی، یک مبارز و برادر یکی از چهره‌های انقلاب را منافقین توانستند منافقانه بکار بگیرند. 

کار انقلاب روز به روز پیش می‌‌رفت. جرأت و جسارت مردم بیشتر می‌‌شد و حرکت‌های مردمی در سراسر کشور اوج می‌‌گرفت و به موازات آن در مشهد هم همین‌طور بود، بنابراین راهپیمایی در یکی از روزها به نحوی ترتیب داده شده بود که از خیابان امام رضا(ع) به سمت چهارراه لشکر و از آن مسیر به سمت حرم حضرت رضا(ع) انجام گیرد. چون در نزدیکی چهارراه لشکر استانداری بود و بعد هم لشکر 77، بنابراین به لشکر 77 دستور داده شده بود که تانک‌های خودش را برای ترساندن مردم به صحنه بیاورد. تانک‌ها را آورده بودند و وقتی ابتدای مسیر راهپیمایی که گروه زنان شعار دهنده انقلابی به محل تانک‌ها رسیدند، تانک‌ها را روشن و یک‌سری تحرکاتی از خودشان نشان دادند و این موجب شد که جوانان انقلابی تانکها را به آتش بکشند و البته نقطه ضعف تانک‌ها از قبل شناسایی شده بود و روش به آتش کشیدن آن ها معلوم شده بود. بنابراین تیراندازی انجام گرفت و بخش مهمی از راهپیمایی به التهاب کشیده شد. راهپیمایی ادامه پیدا کرد تا دوباره به پایان مسیر رسید. در همین اثنی یکی از مهم‌ترین، زیباترین و یکی از فرازهای انقلاب اسلامی در مشهد بوقوع پیوست. در این‌جا باید ذکر کنم که در (سال 55) رژیم به بهانه توسعه اطراف حرم مطهر، یک طرح امنیتی را تهیه کرده بود برای خراب کردن بعضی از اماکن. 

بستن مدرسه علمیه نواب
مدرسه علمیه را تخریب کردند و فقط سردرهای آن را باقی گذاشتند و مدرسه نواب را که امکانات وقفی نداشت بستند و از ورود طلبه‌ها به آن جلوگیری کردند. در آن واقعه من به عنوان یک دانشجو و به عنوان کسی که دست‌پرورده مکتب نهضت امام خمینی«ره» و یکی از شاگردان پرشور ایشان یعنی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای بود حضور داشتم. روحانیون محترم محله‌های شهر مشهد را دیدم. اجتماعی از آنها تشکیل دادیم و با آن‌ها در می‌ان گذاشتیم که حالا چون رژیم مدارس علمیه را تعطیل کرده و طلبه‌ها سرگردان شده‌اند باید یک مبارزه علیه رژیم آغاز بشود. بعد از مباحثاتی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که از مرحوم کافی (واعظ معروف) دعوت کنیم به مشهد بیایند و ایشان در بین سخنرانی، به مردم توصیه کنند حالا که مدارس علمیه تخریب شده و بعضی مدرسه‌ها بسته و تعطیل شده‌اند و طلبه‌ها جایی برای استراحت و تحصیل ندارند مردم امکانات مردمی مثل مساجد، حسینیه‌ها و خانه‌های خودشان را در اختیار طلاب قرار دهند و بدین وسیله ضمن افشاگری رژیم، طرح را اجرا کنیم. با راهنمایی‌هایی که توسط همان افراد به من شد افرادی که آقای کافی را از تهران دعوت می‌‌کردند، شناسایی کردم. آنها برادرانی بودند که ظاهراً یکی از آن‌ها در چهارراه دروازه طلایی فروشگاه پارچه داشت. شب موعود فرا رسید ایشان به منبر رفتند و ما هم ضبط خودمان را برداشتیم که سخنرانی را ضبط کنیم و بعد آن نوار را تکثیر و توزیع کنیم تا این افشاگری اثر قوی‌تر در بین مردم برای دفاع از روحانیت و مدارس علمیه ایجاد کند.

ولی وقتی به پای سخنرانی رفتیم هر چه بیشتر نشستیم کمتر شنیدیم. سخنرانی تمام شد و چیزی در این باب گفته نشد. من مجدداً به اجتماع برادران روحانی که با آنها صحبت کرده و طرح را تهیه کرده بودیم رفتم هیچ کس به من تعارف نکرد و حرفی نزد. 

بعد از چند دقیقه یک نفر با اشاره با صدای بلند به من گفت: "آه دل‌سوخته را باشد اثر" و دوباره به جلسۀ خودشان ادامه دادند. من ساعتی در آن‌جا معطل ماندم نهایتاً صدایم درآمد و عرض کردم آقایان! لطفاً به من بگوئید نتیجه کار چه شد؟ یک نفر دیگر به من رو کرد و گفت «جواب شما داده شده. هنوز نگرفته‌ای؟ این آقا که به شما گفتند آه دل‌سوخته را باشد اثر» و من با ناامیدی ضبط را برداشتم و از آن مجلس بیرون آمدم و دیگر چیزی برای دنبال کردن واقعه به ذهنم نرسید. حالا که اوج جریان مبارزه و پیشرفت انقلاب بود یکی از مهم‌ترین کارها گشودن درب مدرسه نواب بود که توسط عوامل رژیم به تعطیلی کشانده شده بود و مدرسه متروک و مجوز گذاشته شده بود. بنابراین چند نفر از علمای طراز اول آن‌روز در انقلاب نقش داشتند و برخی علمای مهم دیگر مشهد، اعلامیه‌ای امضا کردند مبنی بر این که فردا ساعت هشت صبح برای گشودن درب مدرسه مراجعه خواهند کرد. اطلاعیه به سرعت در سطح شهر تکثیر شد و ما با امیدواری فردای آن روز ساعت هشت به درب مدرسه نواب مراجعه کردیم. متأسفانه با این موضوع مواجه شدیم که پلیس مدرسه را محاصره کرده و مقابل مدرسه هم امکانات قوی مستقر کرده که کسی تجمع نکند و به مدرسه وارد نشود. یک قدری در خیابان سرگردان شدیم یکی از دوستان دانشجو به من رسید و گفت چرا نگرانی؟ گفتم آقایان اعلامیه داده‌اند برای این‌که امروز ساعت هشت صبح درب مدرسه نواب گشوده بشود و الان ساعت نه صبح است ولی هیچ خبری نیست و این حیثیت روحانیت را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد. او گفت من با یکی از این علماء دوست و آشنا هستم و رفت و آمد دارم. با هم به منزل ایشان رفتیم در منزل ایشان چند کلمه‌ای صحبت کردیم و آقا تأیید فرمودند که این کار باید صورت بگیرد ولی فرمودند که من راسا اقدامی نخواهم کرد. بخاطر این‌که بین روحانیت نبایستی تفرقه ایجاد بشود و ما باید موضع واحدی داشته باشیم و وحدت را حفظ بکنیم. چند لحظه‌ای نشسته بودیم که یک فرد روحانی آمدند و تاکید کردند که باید اعلامیه اجرا بشود چند لحظه بعد روحانی دیگری که در همه جریانات انقلاب در مشهد و در مبارزات به عنوان سرباز خط مقدم با روحیه بسیار خوب و قوی حاضر می‌‌شد اما بعد منزوی شد و دلیلش هم هیچ گاه برای من روشن نشد، آمد و با عصبانیت مطالبی را گفت که چرا آقایانی که اعلامیه امضاء می‌‌کنند، پای قول خودشان نیستند. ما به او نصیحت کردیم که آقا لطفا رعایت حرمت روحانیت و مرجعیت را بکنید. درست است که اعتراض باید صورت بگیرد اما نه با این وصفی که شما اعتراض می‌‌کنید! قبول نکرد و گفت من این آقایان را می‌‌شناسم بایستی تکلیف ما را امروز روشن کنند. در همان‌جا نشستیم و و حضرت آیت‌الله شیخ ابوالحسن شیرازی دستور فرمودند با همه علماء تماس گرفته شود و نهایتا نتیجه این شد که علماء به توافق رسیدند که مردم بروند جلوی درب منزل حضرت آیت‌الله العظمی شیرازی اجتماع کنند و علماء تک‌تک به منزل ایشان بروند و وقتی همه علماء جمع شدند با کمک مردم برای باز کردن درب مدرسه نواب عازم بشوند. ما بسیار خوشحال، مسرور و شادان از این موفقیت به جلوی درب منزل حضرت آیت‌الله العظمی شیرازی رفتیم در قدم اول پشت درب نشستیم و به مراد اعلام کردیم که محل قرار همین جا است، مردم این‌جا بنشینند الان علماء تشریف می‌‌آورند و می‌‌رویم مدرسه نواب را باز می‌‌کنیم. مردم همه بسیار خوشحال شدند و همه نشستند. علماء همه آمدند، آن‌قدر جمعیت پشت سر ما نشست که فاصله بین درب منزل حضرت آیت‌الله العظمی شیرازی و درب مدرسه نواب از جمعیت پر شد بطوری که وقتی علماء تصمیم گرفتند برای باز کردن درب درسه نواب اقدام کنند فقط یک برپا شد و کوچه‌ای در بین مردم باز شد و علماء از منزل بیرون آمدند و از داخل این کوچه مردمی به داخل مدرسه نواب رفتند و هیچ مانع، برخورد و درگیری پیش نیامد. 

متأسفانه وقایع و حوادث در داخل مدرسه نواب طوری بود که موجب خشم مردم شد. وضع بهم ریخته مدرسه و وضع بهم ریخته حجره‌ها که توسط ساواک ایجاد شده بود از جمله آتش زدن کتاب ها که در بین آن تعدادی قرآن مشاهده می‌‌شد موجب خشم عمومی گردید. کتاب‌فروشی که فرد متدین و متعصبی است قرآن سوخته‌ای را بر سر دست گرفته بود با عصبانیت داد می‌‌زد که «مردم قرآن‌ها را آتش زدند» مردم تقریبا همه گریه می‌‌کردند و بر سر و سینه می‌‌زدند و شعار می‌‌دادند «مرگ بر این سلطنت پهلوی‌ـ مرگ بر این سلطنت پهلوی» از زیبایی‌های آن روز این بود که با توجه به این که تجمع اختیاری بود و هر کس اراده می‌‌کرد برای باز کردن مدرسه نواب بیاید در این اجتماع شرکت می‌‌نمود ما افرادی را در جمعیت ملاحظه کردیم که مثلا از کارمندان دانشکده پزشکی و بیمارستان امام رضا(ع)، پرستاران، کادر بهیاری، کادر خدماتی بیمارستان، همین‌طور همسایه‌ها، دوستان، دانشجویان و اقشار مختلف بودند و یکی از روزهای پرشور انقلاب بود. خوب این جمعیت عصبانی و آتش گرفته از غم ستم‌های رژیم‌ ستم‌شاهی بود. وقتی از مدرسه نواب بیرون آمدیم با عصبانیت مسیر را در خیابان‌ها ادامه دادیم و از آن‌جا به سمت خیابان طبرسی آمدیم.

در خیابان طبرسی و میدان طبرسی یک یگان ارتشی مستقر شده بود و چند نفر سرباز تفنگ‌ها را به سمت مردم نشانه گرفته بودند. هر کس از نبش می‌دان وارد می‌‌شد با تیر می‌‌زدند. یکی دو نفر اول را به شهادت رساندند ولی بعدا من به چشم خودم دیدم سربازی نشانه می‌‌رفت و سرباز دیگر با دست یا با تفنگ او را منحرف می‌‌کرد تا گلوله‌اش به فردی که از آن‌جا می‌‌گذشت نخورد.

خوب، عبور کردن از یک مسیر حدود چهل متری از مقابل تیر مستقیم سربازان در فاصله حدود سی‌متری آسان نبود ولی تقریباً همه جمعیت از این نقطه عبور کردند. فقط میوه‌ها، که در این مسیر قرار داشت زیر پای افراد تظاهرکننده له شد. بعد از گذشتن از این مسئله اتفاق تازه‌ای پیش آمد. تعداد زیادی «کوکتل مولوتف» که توسط مردم تهیه شده بود به گروه تظاهرات داده شد از این به بعد شکستن شیشه بانک‌ها و آتش زدن آن‌ها در مسیر با قوت دنبال شد و در چند نوبت از داخل منازل، کوکتل مولوتف و وسایل آتش‌زا به تظاهرکنندگان تحویل می‌‌دادند.

دوباره جمعیت به چهارراه شهدا بازگشت و در حالی که دو اتوبوس گارد در جلوی منزل حضرت آیت‌الله العظمی شیرازی مستقر شده بودند، گروه تظاهرکننده به جلوی منزل ایشان رفتند و شعارهای محکم می‌‌دادند. گروه گارد پیاده شدند و با گاز اشک‌آور سعی کردند که جمعیت را پراکنده کنند. گاز اشک‌آوری در کنار دختربچه‌ای افتاد که مادرش دست او را گرفته بود.

من خودم را به سرعت به گاز اشک‌آور رساندم و آن را از منطقه به دور پرتاب کردم یعنی به سمت خود مأموران ولی خودم سوختم. بلافاصله به یک نفر که با گاری دستی هنداونه می‌‌فروخت مراجعه کردم و هندوانه‌ای را که برای نمونه شکسته بود برداشتم، مغز داخلش را درآوردم و به صورت، چشم‌ها، گردن و دست‌هایم مالیدم و هم‌چنین به آن دختربچه نیز دادم. صاحب هنداونه نه تنها اعتراضی نکرد بلکه بسیار خوشحال شد و از این اقدام من استقبال کرد.

روزهای خوشی بود آن رفتار مردم. رفتار وعده داده شده در دوران حکومت حضرت مهدی(عج) بود. البته این حال در بین ملت ایران تا چند سال (تقریبا تا سال 1361) ادامه پیدا کرد. تا زمانی که منافقین و گروهک‌ها با تحرکات ناجوانمردانه خود دل مردم را شکستند و زنجیرهای اعتماد را پاره کردند. در این روز، درگیری‌ها در سطح شهر پراکنده شد. مردم مبارزه با مأموران رژیم‌ را رها نکردند و برای خراب کردن باقی‌مانده پایه مجسمه رضاخان به سمت میدان شهدا حرکت کردند. در نزدیکی می‌دان شهدا دوباره تظاهرکنندگان مورد تهاجم و تیراندازی مستقیم مأموران نظامی قرار گرفتند. در این‌جا من چهره روحانی را که بعدها به حیله منافقین منحرف شد و به دریوزگی دربار صدام بعثی پیوست را دیدم که فریاد می‌‌زد: گلوله‌ها کجا می‌‌روید؟ گلوله‌ها بیائید به من بزنید بیائید من قلبم را برای شما آماده کرده‌ام، گلوله‌ها بیائید به من بخورید. 

این فریاد ایشان باعث نشاط و باعث روحیه برای همه ما بود. البته در عین حال و در همین شرایط در حالی که ما دچار این گرفتاری‌ها بودیم فردی نظامی را ملاحظه کردم که با ژـ3 آمده بود نان تهیه کند او را محاصره و با او صحبت کردیم که سلاح او را بگیریم ولی وقتی اظهار کرد که بسیار گرفتار و بدبخت خواهد شد، با ترحم اسلامی از او صرف‌نظر کردیم. حوادث بسیار شیرین، نورانی و درخشنده‌ای در روزهای بعد پیش آمد. 

تظاهرات مردمی مقابل استانداری
قرار دیگری گذاشته شد در می‌دان شهدا، فردی با موتور آمد و اعلام کرد که محل قرار امروز به جلوی درب استانداری انتقال پیدا کرده است. ما نیز با هر وسیله‌ای که شده بود خودمان را به جلوی استانداری رساندیم و دیدیم که، تانک‌های نظامی رژیم تا جلوی درب استانداری آمده‌اند و در چند متری درب استانداری در وسط خیابان پشت سر هم به صف ایستاده‌اند. مردم در اطراف درب استانداری اجتماع کردند. از داخل استانداری خبر می‌‌رسید که قرار است کارمندان آن بیایند و به ملت بپیوندند. پیوستن استانداری به ملت به معنای تسلیم حکومت در مشهد بود، بنابراین مهمترین کار این بود که از تصرف استانداری توسط نیروهای رژیم جلوگیری بشود. من هم به عنوان یک قطره از دریای ملت شریف و انقلابی ایران به همراه مردم به سمت تانک‌ها رفتیم و در نزدیک‌ترین فاصله جلوی تانک اول که روشن هم بود روی زمین نشستیم و بقیه مردم هم پشست سر هم نشسته بودند و به این وسیله راه حرکت تانک‌ها را سد کردیم. بعد از نیم ساعت که وضعیت به همین صورت گذشت کارمندان استانداری بیرون آمدند و با خواندن یک نامه، وفاداری به امام خمینی«ره» و پیوستن خود به انقلاب اسلامی را به مردم اعلام می‌‌کردند. اولین پیروزی انقلاب در مشهد تحقق یافت.

ادامه دارد...