حجت الاسلام والمسلمین علی زادسر که اینک نماینده مردم جیرفت و عنبر آباد در مجلس شورای اسلامی است، بخشی از خاطرات خود از امام راحل را در اختیار ما گذاشته است که با هم مرور می کنیم:
*روز دوازدهم بهمن 57 بود و نگارنده هم قطره ای بود از دریای خروشان و مواج میلیونها نفر استقبال کننده از حضرت امام از «مهرآباد» تا «بهشت زهرا» و نویسنده که به رغم جوانی و پرشور و کنجکاو و پرانرژی بودن، نتوانست خودش را به نزدیک تر از آن ساختمان چند طبقه نیمه کاره برساند و سرانجام پس از ساعت ها مصروف ساختن وقت و انرژی خودش را به چند صدمتری جایگاه آن فرشته نجات امت اسلامی رسانید و شاهد بود که بزرگانی چون آیات جلیل القدر مطهری و مفتح نتوانستند جماعت چند میلیونی منتظر را جهت استماع سخنان تاریخی حضرت امام خمینی مهیا سازند و ظاهرا حضرت امام به این نتیجه رسید که خودش باید دست بکار بشود.
به ناگه تن صدای ملکوتی «خمینی» فضای چند هزار هکتاری خیل مشتاقان منتظر را معطر ساخت که «بسم الله الرحمن الرحیم» به یک باره آنچنان سکوت و آرامشی این دریای متلاطم را فرا گرفت که انگار احدالناسی اینجا نفس نمی کشد. و این سکوت عجیب که فکر می کنم بارقه ای الهی و تصرفی خدایی بود هرگز از ذهن و خاطره من محو نشده است و نخواهد شد که چگونه نفس مسیحایی خمینی اینهمه جمعیت را که کمترین آن را بخیل ترین دشمنان انقلاب اسلامیش، رقم آن را 7 میلیون نفر ذکر کرده اند، ساکت کرد که منجر شد به آن سخنرانی تاریخی و سرنوشت ساز که: «من توی دهن این دولت می زنم». «من به پشتیبانی این ملت دولت تشکیل می دهم»
* من از 17 سالگی عاشق امام بوده ام و در دوران دفاع مقدس بیش از دوازده (12) عملیات شرکت داشته ام و طی 8 سال قریب به ده بار وصیت نامه نوشتم و در همه آن ها تصریح کردم که «یا خمینی انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم، ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم» و به این معتقد بوده و واقعا دستور خمینی را دستور حجت ثانی عشر می دانستم و اکنون نیز نسبت به خلف صالحش چنین است، هرگز توقع نداشتم که روزی و روزگاری برسد که خصوصی کنار امام باشم و او با من سخن بگوید، احوالپرسی کند، مورد تفقد قرار بدهد. جوانکی چون من در آن زمان نمی توانست چنان خواسته ای را در ذهن خود بپروراند.
از تمشیت الهی روزی جناب حجت الاسلام والمسلمین انصاری که از خواص دفتر امام و یکی از نزدیکترین اصحاب حضرتش بود و هست در کرمان سخنرانی می کرد. بعد از سخنرانی به حضورش رسیده و عرضه داشتم «حاج آقا انصاری، این دفعه که خدمت حضرت امام رسیدی، خدا وکیلی به نیت من دست آقا را ببوس». جناب ایشان فرمودند: «خودت بیا ببوس» باور نکردم و پرسیدم راست می گویی؟! . فرمود آره خوب، تو طلبه ای جانباز هستی که حضرت امام به امثال شما علاقه مند است. آه خدای من، اصلا در پوست خود نمی گنجیدم. تلفنش را به من داد و فرمود هر وقت آمدی تهران، زنگ بزن تا بگویم که چه وقت بیایی. «الله اکبر» قرار بود برای عمل جراحی دوم به تهران و آسایشگاه جانبازان عزیمت کنم. آمدم تهران و تلفن زدم به حاج آقا انصاری، فرمود فلان روز و فلان ساعت بیا، من هم شبی که قرار بود روز بعدش به زیارت نایب امام زمان نایل بشوم به منزل یکی از دوستانم در «کن تهران» رفتم که رزمنده بود و با یکی دیگر از دوستان پاسدارم که برادر شهید هم بود خود را آماده می ساختیم که فردا روز وصال یار است، آن شب غسل کردیم و وضو ساختیم. نماز شب خواندیم، خلاصه لحظه موعود فرا رسید.
به محل بازرسی ورودی دفتر امام که رسیدیم، اسم زادسر بود ولی دوستانش را اجازه ورود ندادند که آثار اندوه و قطرات اشکشان باعث گردید که به آنان بگویم که مطمئن باشید که شما هم به زیارت حضرت امام نایل خواهید شد. زادسر را راهنمایی فرمودند. وقتی که از جلوی در حسینه رد شدیم و به مقابل در ورود محل جلوس حضرت امام رسیدیم شاید ضربان قلبم از 120 بار در دقیقه هم گذشته بود و اصلا حالت عادی نداشتیم و سیل اشک بود که بر گونه هایم سرازیر شده بود که از ورودی که در گذشتیم، من چه دیدم؟
تماشای جمال خدا در جماران
زیارت حسین(ع) در حسینیه
ملاقات نایب امام زمان(عج) در شمال تهران
گفت و گو با دلبر و دلدار صدها عاشق آرزومند وصال
گره زدن نگاه در نگاه ماه ولایت
خیره شدن به نور خورشید امامت
آه که چه بگویم که نشاید، وه که چه بنویسم که واژه ناید.
حضرت امام خمینی بر روی بالکن محل ملاقات های خصوصی و اندرونی بر روی صندلی نشسته بود و حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد و آیت الله توسلی و جناب حجت الاسلام انصاری هم در دو طرف وجود نازنین و الهی اش ایستاده بودند.
نمی دانم چگونه خود را به امام رسانیدم و دست مبارکش را با تمام قوا در دستانم می فشردم و بر چشم و صورت و پیشانیم می مالیدم تا آنتجا که عنان از کف داده بودم که دست امام که خیس شده بود از اشک چشمان من که نمی دانم آنهمه اشک از کجا و چگونه تولید می شد و تا این لحظه هیچوقت چشمانم چنین بارانی نشده اند به جز وقتی که کعبه را دیدم و قبر شش گوشه امام حسین علیه السلام را
خلاصه کلام حاج سید احمد آقا دست امام را به زور از دستان من نجات داد ولیکن حضرت امام دستش را کاملا در اختیار من گذاشته بود و رها کرده بود. سرانجام آقای انصاری مرا به امام معرفی کرد که ایشان زادسر از طلبه های مدرسه کرمانیهای قم هستند و جانباز انقلاب می باشند و در جبهه مجروح شده اند.
آنگاه حضرت امام خطاب به من فرمودند: «الحمدلله حالتان خوب است جناب آقای زادسر؟» و بنده هر چه کردم که پاسخ بدهم نتوانستم فقط اشک می ریختم و می گفتم: حا حا حا حا، سپس جناب آقای توسلی پاکتی پلاستیکی که مقداری پول در آن خودنمایی می کرد به سوی من گرفت و اشاره کرد که بگیر! . و من با گریه بسیرا گفتم: من، پول نمی خواهم، من برای پول که نیامدم! ایشان فرمودند: حضرت امام می فرمایند. یک نگاهی به چشمان عجیب امام فرمودند: «آقای زادسر، چرا گریه می کنید؟»و من که یک مرتبه متوجه دوستان شدم یکدفعه گفتم: آقا، آقا رفیقانم، رفیقانم را نگذاشتند که خدمت شما مشرف بشوند.
حضرت امام رو کرد به حاج سید احمد و فرمود بگویید رفیقان زادسر بیایند، حالا تصور کنید وقتی را که بلندگوی اطراف بازرسی به صدا دربیاید و گوینده اش بفرماید که «بگذارید رفیقان و همراهان زادسر بیایند» اصلا باورشدنی هست!؟ خود این دو نفر می گفتند اصلا دیوانه شدیم وقتی که گفتند همراهان زادسر جهت ملاقات امام بیایند، باورمان نمی شد. بعد از این امام دستور شرفیابی دوستان مرا صادر کردند به پا خاستند که دقایقی را برای استراحت بروند. چون هیچ کس دیگری به غیر از من آنجا نبود و حاج احمد آقا فرمودند منتظر بمان تا دوستانت بیایند مجددا حضرت امام برمی گردند.
یادم نیست که چقدر طول کشید چونکه زمان را درک نمی کردم، تا دیدم که شش نفر دیگر را اذن دخول دادند، یک عروس و داماد با والدینشان و دوستان مرا. و منهم شدم نفر هفتم و ایستادیم تا حضرت اما مجددا تشریف فرما شدند و بر صندلی خود بنشینند و خطبه عقد عروس و داماد را بخوانند و دوستان من هم او را زیارت کنند.
سرانجام آن ماه آسمانی و خورشید الهی چهره نمایانید و بر دل تاریک من طلوعی دگر داشت و شروع کرد به انشای خطبه ی عقد آن عروس و داماد خوشبخت که خوشا به حالشان.
بعد از انشای خطبه و زن و شوهر شدن آن دو با لسان مبارک نایب امام زمان، امام فرمودند: «مبارک باشد، بروید با هم بسازید» و من هم در دلم گفتم خوش بحالتان که اولین تبریک زندگی مشترکتان را امام خمینی گفتند و توسط امام همسر گشتید. سپس داماد دست امام را بوسید و وقتی عروس خواست چنین کند امام دست مبارکش را به زیر بر عبای مبارکش بردند و اجازه دادند، و والدینشان هم چنین کردند. حالا نوبت دوستان من شده بود و این از عجایب بود که منی که نتوانسته بودم جواب احوالپرسی امام را بدهم اکنون می خواستم این دو را معرفی کنم. و البته چنین نیز کردم ولی اکنون یادآوریش برای خودم جالب است برای شما نمی دانم.
براستی که روزی تاریخی بود، یکی از بهترین روزهای عمرم و هیجانی ترین لحظات زندگیم که «من حیث لایحتسب» روزیم شده بود و شیرینی آن که این بهار بیست و پنجمین آن است، همچنان کام دلم را خوشمره دارد و گوشه لب ذهن و روحم را مزه مزه می کند.
و چه بگویم که با آن پول ها که دقیقا برابر بودند با نیازها و قرض های اندک آن زندگی نورانی جبهه ای و طلبگی که یادش بخیر، چه کردیم، فقط بگویم که همه دوستان و آشنایان از آن متبرک شدند.