یک سال سنگین گذشت و بوی بهاری نیامد
عطر نسیمی نپیچید، بانگ سواری نیامد
بیپرده میگویم امشب ما کشته راه نانیم
یک تکه ایمان نداریم، یک سربداری نیامد
خشم خدای تمدن، ایمانمان را درو کرد
سنگیم، سنگ سیاهی، از عشق کاری نیامد
گفتند میآید از راه، صبح همین جمعه
ناگاه عمریست چشم انتظاریم، حتی غباری نیامد
میدانم این کفر محض است، در مذهب چشمهایت
گفتند آقایتان کو؟ گفتیم باری نیامد
آدینههای غریبی، بر موجها دل سپردیم
آن تکسوار خروشان، با ذوالفقاری نیامد
دستی برایم تکان ده، پوسیدم این جا امان ده
یک سال سنگین گذشت و بوی بهاری نیامد
محمدحسین انصاری نژاد