
نجات در ادیان
سایت خبری آینده روشن , 8 آبان 1386 ساعت 15:56
در اديان مختلف، نجات به صورتهای مختلف ترسيم شده است؛ بعضی از اديان تأکيد دارند که خدا انسان را نجات میدهد اما بعضی ديگر معتقدند که انسان بايد خود به داد خود برسد.
همه اديان انسان را خطاکار میدانند و راهی برای نجات او عرضه میکنند. معمولاً در اديان سامی، مشکل انسان گناه و نافرمانی از فرمان خداست اما در اديان هندی معمولاً نادانی مشكل آدمي است. در اديان مختلف، نجات به صورتهای مختلف ترسيم شده است؛ بعضی از اديان تأکيد دارند که خدا انسان را نجات میدهد اما بعضی ديگر معتقدند که انسان بايد خود به داد خود برسد. هدف از نجات بهبودی زندگی اينجايی و زندگی در فردوس يا نيروانه فرجامين در جهانی ديگر است. در اين نوشتار مشکل و راه چاره مشکل را در اديان مختلف بررسی میکنيم.
يهوديت
يهوديان اعتقاد دارند که در انسان نيروی خير و شر وجود دارد، او عارف نيک و بد است و خداوندخدا آدم را از خاک زمين سرشته است. اما فرقی اساسی بين جانوران و انسانها وجود دارد؛ خدا آدم را به صورت خود آفريده است. ما دارای آروزييم، آگاهيم و میتوانيم مفاهيم انتزاعی را درباره جهان و خودمان بيان کنيم. ما مراقب طبيعت هستيم و از آن بهره میبريم؛ طبيعتی که رو به آلودگی و تباهی است. داشتن روح الاهی آدمی را شبيه به خالق میكند و ما با انجام کارهای سودمند خداگونه میشويم. انسان تنها موجودی است که عارف نيک و بد است اما جاهطلبی، خودخواهی، غرور، نفرت، آز و حرص او را به بدبختی میکشاند.
يهوديان راه بيرونرفت از اين وضعيت را فرمانبری از تورات میديدند. آنها آگاه بودند که خدا خود را منکشف كرده است، با آنها ميثاق بسته است و آنها را از مصر نجات داده، به سرزمين موعود برده است. آنها در مقابل، با اطاعت ناچيز و نذرِ قربانی برای گناهان، شکرگزار اين آزادی بودند. به اعتقاد يهوديان، انسان موجودی مختار است و از اين رو میتواند از سر اختيار به اوامر و نواهی تورات عمل کند، اما در دين يهود، مراد از نجات معمولاً نجات قوم بنی اسرائيل است. اگر آن قوم از خدا فرمان برد به نجات جهان ياری رسانده است. يهوديان اکنون بايد آن را هدف خود قرار دهند اما آنها همچنين مشتاقانه منتظر حکومت کاملیاند که منجی با پادشاهی خدا آن را استقرار میبخشد. يهوديان راستکيش به آزادی قوم بنی اسرائيل و آزادی جهانی اعتقاد دارند و فرا رسيدن دوره جديد، به معنای جزای بدکاران در رستاخيز و برخورداری از ارتباط نزديکتر با خدا، از راه فرمانبرداری است.
هر انسانی دارای روح است، اما نه به مفهوم يونانی آن که بدن را کوچک میشمرد، بلکه روح و تن در يک وحدتِ روانتنی به هم پيوند خوردهاند؛ به طوری که رستاخيز تن در کار خواهد بود. درباره اين که آيا رستاخيز تن در کار خواهد بود يا نه، در بين يهوديان اختلافاتی وجود دارد؛ برای مثال، گروه اصلاحطلب اشاره به رستاخيز تن را از کتاب دعاي خود حذف کردهاند و بر «حيات جاودان» تأکيد میورزند.
مسيحيت
مسيحيت نيز همانند يهوديت به فرمانبری از خدا اعتقاد دارد، اما در اين دين، عيسی مسيح به عنوان نجاتبخش از ارکان اعتقادی مسيحيت است و بدون ايمانِ به او نمیتوان بندگی خدا کرد. اينکه تا چه حد آزادی اراده داريم يک معضل و مسئله است؛ زيرا در مسيحيت آموزه گناه نخستين وجود دارد و ديدگاههای مختلفی درباره دامنه آن وجود دارد. اين آموزه به اين معناست که رابطهای علی بين گناه آدم و گناه انسان وجود دارد، اما بعضی از الاهیدانان در اين آموزه چند و چون کردهاند و معتقدند که انسان نيكو زاده شده است اما جامعه او را به فساد کشانده است. مسيحيت بر بازخريد گناهان مبتنی است که بازخرنده آن عيسی مسيح است و از رهگذر آن انسان با خدا آشتی میکند. اما در «کفاره» (گناهشويان)، معانی مختلفی وجود دارد: ديه، نمونه اخلاقی، قربانی و پيروزی بر شر.
سنت اگوستن در قرن دوازدهم میانديشيد که گناه انسان بیحرمتی به شکوه خداوند است و مرگ عيسی اين بیحرمتی را جبران و تلافی میکند. در واکنش به او، آبلارد به نظريه اخلاقی گناهشويان اعتقاد داشت. او میگفت مسيح با مرگش الگويی از عشق قربانی را از خود به جا گذاشت که همه بايد از آن پيروی کنند. اما همه نظريهها تأکيد میکنند که شر به قدری سنگين است که تنها خدا میتواند آن را جبران کند؛ از اين رو خدا در عيسی مسيح تجسد پيدا کرده است و روحالقدس او در قلب مؤمنان زندگی میکند و آنها را قادر میكند تا بهدرستی زندگی کنند. عيسی مسيح پادشاهی خدا را هم در حال و هم در آينده تعليم داد. سرانجام، پاداش از آنِ درستکاران خواهد بود. اما کيفر و مجازات در انتظار بدکاران است. اين اختلاف نظر درباره نجات بود که سبب انشعاب در کليسای غربی در قرن شانزدهم شد.
آيين هندو
بر زندگی روستاييان هندو اموری چون ارواح، ساحری، و شورچشمی حاکم است که غربيان آن را خرافه میدانند. روستاييان هندو برای آنکه از پسِ اينها برآيند، دست ياری به سوی برهمن يا جنگيران يا روحانيان غيربرهمن دراز میکنند. ايزدان يا ايزدبانوان در دين روستاييان هندو به احتمال زياد پهلوانان محلیاند. در اين دين، عبادت جا و مکان نمیشناسد، آنان در هر جايی میتوانند به عبادت بپردازند. آنها میکوشند تا نجات يابند، ثواب اندوزند، بر طبق درمه عمل کنند و سرانجام چرخه باززايي را متوقف كنند. طبقات پايينتر اساساً در فکر نجاتِ از طبقهای هستند که در آن قرار دارند و اميدوارند که در چرخه بعدی باززايي بهتری به دست آورند و طبقات بالاتر قصدشان اين است تا با کسب ثواب معنوی و نيل به نجاتِ متعالی درمهشان را بهبود بخشند. البته، انگيزهها همپوشی دارند. در عبادت، نذرکردن، زيارت، خيرات و مانند آن، هم هدفِ عملی وجود دارد و هم هدف معنوی. برای مثال، ای. بی. هارپر از رويکرد يکپارچهگر همه کثرات حمايت میکند؛ به طوری که فعاليت دينی از زندگی دنيايی هندو جدايی ناپذير دانسته شده است. رويکرد او با روش گستهای ام. ان. سری نيواس و مکيم مريوت فرق دارد که بنا بر آن چنين تجربه دينی را میتوان در مقولههای مختلفی دستهبندی کرد.
اما آيين هندو يک چنين دين متفاوتی است که قادر است هر نوع تجربهای را که در زندگی پيدا میشود در بر گيرد. در آيين هندو عامل اساسی و تعيينکننده طبقه است و علیرغم مخالفت حکومت با آن، اين اعتقاد همچنان پابرجاست. بنا بر افسانهای، از زمان آفرينش الاهیِ مانو، انسان نخستين، بود که طبقات پيدا شدند. از سر او برهمنها (روحانيان)، از دستان او کشتريهها (جنگآوران)، از رانهای او ويشيهها (تاجران و کشاورزان) و از پاهای او شودرهها (غلامان و کارگران) پيدا شدند.
بهگودگيتا وظايف اين چهار طبقه را بيان کرده است: «برهمنها، کشتريهها، ويشيهها و شودرهها به سبب اعمالشان، که در ارتباط با نحوههای ظهور سرشت مادیشان است، از هم متمايز میشوند... آرامش، خويشتنداری، پاکدامنی، فرزانگی و پارسايی، فضايلیاند که بر رفتار برهمنها حاکماند؛ دليری، قدرت و سرسختی، مهارت، شجاعت در نبرد و سخاوت، از خصايلی است که بر رفتار کشتريهها حاکم است؛ کشاورزی، گاوداری و بازرگانی بر رفتار ويشيهها حاکم است و وظيفه شودرهها اين است که کار فيزيکی انجام دهند و خدمتکارانی برای ديگران باشند.»
در اوپهنيشدها بود که آموزه سنساره پيدا شد و سپس با قانون کرمه سازگار و همخوان شد. کرمه اساساً به معنای آن است که هر آنچه در اين زندگی میکاريد در زندگی بعدی درو میکنيد. درمههايی عام و فراگير وجود دارد که شامل همه هندوان ميشود و رفتارهای معمولی همه طبقات را در برمیگيرد اما درمههای نيز وجود دارد که خاص يک طبقه است. برای مثال، در بهگودگيتا، به ارجونای جنگجو، که خوره ترديد در جانش افتاده بود، گفته میشود که وظيفهاش را به عنوان سرباز انجام دهد و از کشتن دشمنان نگرانی به خود راه ندهد؛ زيرا تولد دوباره برای آنها رقم خورده است. اين نه يک داستان واقعی، بلکه قصه پيکار درونی نيکی و بدی در قلب آدمی است. ارجونا وظيفه ايثارگرانه را انتخاب میکند اما ديگران، معمولاً در آخرين مرحله زندگی، تارک دنيا میشوند يا از آغاز زاهد میشوند. گاندی يک زاهد بود اما از زندگی معمولی دست نکشيد؛ زيرا بر اين اعتقاد بود که راه نجات، خدمتِ به ميهن و مردم ميهن خود است.
از اين رو در دين هندو راههای گوناگونِ محبت (بهکتی) يا عمل (کرمه) يا معرفت (جنيانه) ، برای توقف چرخه سنساره ارايه شده است. راه معرفت به معنای شناساييِ برهمن به عنوان يگانه موجود واقعی است؛ بر خلاف مايا، که جهان موهوم را واقعی مينماياند. يک چنين معرفتی بيشتر شبيه به بينش است تا شناخت اکتسابی يا تجربه حسی. اما راه محبت راه شايع در آيين هندوست که به معنای تسليم درونی به خدا يا اجرای مراسم در پيشگاه تمثال يا زيارت مکانهای مقدس است.
استادِ معنوی يا گورو، به عنوان ميانجی فيض نجاتبخش الاهی، نقش اول را عهدهدار بود. اين نکته در سنتهای خداباورانهای چون آيين ويشنو، آيين شيوا، و آيين شکتی آشکار و پيداست؛ برای مثال، ويشنو نجاتبخشِ انسانواری است، که فيض را به پيروان خود میبخشد.
اما آزادی و نجات بسته به نوع تلقیای است که از رابطه خدا و انسان وجود دارد. فيلسوفان مدرسی دراينباره اختلاف نظر دارند. پرسش اين است: آيا واقعاً بين خدا و انسان وحدت وجود دارد و تنها راه نجات، معرفت به اين حقيقت است؟ پاسخ شنکره مثبت است. او میگويد: «برهمن واقعی است، آن آتمن است، آن تو هستی.» اما مدهوه بر اين عقيده است که شکاف بزرگی بين خدا و انسان وجود دارد که انسان برای پل زدن بر روی آن نيازمند فيض است. اما احتمالاً آن طور که رامانوجه ميگويد حقيقت در جايي بين اين دو وجود دارد. او به اصلِ وحدت در کثرت اعتقاد دارد. ما همانند برهمن هستيم معهذا ناهمانند با اويم. او در ماست اما همچنين فراسوی ماست. بنابراين انسان و برهمن يکی نيستند، ناميرايی در برهمن استغراق ندارد اما يک وجود جاودان در اتحاد با خداست.
درباره آيين هندو اين پرسش را میتوان پيش کشيد: اگر همه نفوس يکسان و همترازند چرا طبقات نابرابر وجود دارد؟ احتمالاً هندوها پاسخ میدهند که نفوس دارای کرمه بدیاند که به آنها بسته است؛ چنانکه در چرخه زندگی، جزا و مکافات آن را میپردازند. اما به نظر میرسد به تحقيق، اختلافي اساسی بين نظامهای فلسفیاي چون ودانتا و عمل دينی واقعگرايانه روستاييان هندو وجود دارد. شنکره اين اَعمال را برای سطح پايين سامان بخشيد و بين سطوح مختلف حقيقت فرق گذاشت. اما راما نوجه مخالف ديدگاه او بود. دليل وی آن بود که عبادت را نمیتوان در سطحي پايينتر قرار داد، عبادت برای نجاتِ نفس ضروری است.
آيين بودا
سيدارته گوتمه پسر حاکم قبيله شاکيه در نپال بود، که پس از روشنشدگی به «بودا» معروف شد. در افسانهای آمده است که او تولدی معجزهآسا داشته است و در بيست و نه سالگی در جستوجوی پاسخی برای چيستی رنج، خانه و کاشانه را ترک کرد اما از زهدورزی و رياضت طرفی نبست و سرانجام به مدد مراقبه، به روشنشدگی و اشراق دست يافت. اما از وسوسه مارا، نماد شخصی شر و بدی، در امان نبود. در متون بودايی همه نوع خدا، روح و شيطان وجود دارد؛ به طوری که با آنکه اين دين از عبادتِ خدايان فراتر میرود، آنها را انکار نمیکند. يک ساحتِ معنوی وجود دارد. اما بودا فوق همه خدايانی که ميرايند قرار دارد و از او انتظار میرود تا برای رهايی از تولد دوباره ياریرسان باشد. او با برپايی انجمن رهروان (سنگه)، چهار حقيقت شريف و راه هشتگانه را تعليم داد: رنج (دوکه)، علتِ رنج، توقف رنج و راه هشتگانهای که به توقفِ آن میانجامد.
در شکلِ آغازين آيين بودا اعتقاد بر آن است که بودا مجری و کانالی برای نيروی معنویِ درمه (تعاليم) است. از اين رو، درمه از بودای تاريخی مهمتر است؛ چنانکه سخنان بودا مؤيد آن است: «... کسی که درمه معنوی را میبيند مرا میبيند، کسی که مرا میبيند درمه معنوی را میبيند.» بوداييان آسيايی خودشان را پيروان درمه میبينند و اين اساس و گوهر همه تعاليمشان است. درمه به معنای يک واقعيت نهايی در تحت همه امور و در همه امور است و آن را بايد در راستکاری و فضيلت متجلی كرد. بوداييان میگويند که ديدگاهشان درباره جهان تنها نمود است. محوريت درمه ظاهراً نشان میدهد که درمه در واقع دين آنهاست. نجات از راه تلاش خود است؛ زيرا فرد بايد خود راه نجاتش را کشف کند. بودا ميگويد: «هر کدامتان جزيزه خود و پناهگاه خود باشيد؛ پناهگاه ديگری مجوييد! به اين طريق است که به جايگاه عالی ناميرايی دست خواهيد يافت.» اما چرخه بزرگ آيين بودا، مهايانه، شخصيتهای نجاتبخش را ضروری میبيند و بوداسفهايی را مطرح میکند که به روشنشدگی دست يافتهاند اما به خاطر ياری به ديگران ورود به نيروانه کاملشان را به تأخير انداختهاند. در واقع بوداهای بسياری وجود دارند که هر از گاهی ظهور میکنند و بوداييان اکنون در انتظار بودای آيندهاند. گردونه بزرگ بودايی، يعنی مهايانه راهی را برای توده مردم فراهم كرد تا نيروانه را تجربه کنند و از خودياریگری بودا فاصله گرفت. در اين دوره مهارتی به نام «وسيله ماهرانه» شکل گرفت تا بوداييان راههايی را برای انطباق و سازگاری تعاليم با اوضاع و احوال دشوار و شرايط تازه بيابند.
در ارزيابی جايگاه بودا، مرزهای استاد، الگو و منجی تيره و تار شده است و جداسازی و دستهبندی ديدگاههای مختلف بسيار دشوار شده است. اما پيام بودا روشن و واضح است. او خاستگاه و علت رنج را ميل و تشنگی میداند. آدمی مدام در آرزوی قدرت، پول، همسر، و بچه است و اين دلبستگیها به رنج میانجامد.
هر چيزی ناپاينده و گذراست و معهذا جهان را پايا میانگاريم. هر چيزی فانی و گذراست، معهذا زندگی را هميشهمان و پايا میانگاريم. آيين بودا از اين حيث که «خود» (آتمن) يا «نفس» را انکار میکند با اديان ديگر فرق دارد. اگر همه امور ناپاينده (انيچه) و بیبنيادند، چگونه «خود» پايا و آتمن وجود دارد؟ «خود» امری موهوم است. «خود» صرفاً مجموعهای از بخشهای (اسکنده) مادی و روانی است و اگر «خود» و «من»ی وجود ندارد، چيزی هم نمیتواند به آن تعلق داشته باشد. از اين رو،«اين از آنِ من است»، سخنی احمقانه است. فهم و درک همين نکته است که ميل را از ريشه برمیکند؛ زيرا ميل وابسته به «من» است. به جهت ندانستن اين نکته است که احساس میکنيم جهان و «خود» موجوداتی پايا هستند و احساس میکنيم با تسليم خواستههای حواس شدن و خشنود کردن خودهايمان میتوانيم به سعادت دست يابيم. نادانی، تنفر و آز سه آتشیاند که ما را تهديد به نابودی میکنند و ميل شهوانی، کينه، تنبلی، بیتابی، نگرانی و ترديد تنها با بينش نسبت به درمه چاره میشوند.
آيين بودا با گفتن اينکه ما محتاج آزادی از نادانی هستيم به آيين هندو ملحق میشود، حال آنکه اديان سامی عموماً بر اين تأکيد دارند که مشکل ما آدميان، نافرمانی از دستوراتِ خداوند است و راه چاره، تن دادن به دستورات اوست.
بنابراين چگونه میتوان چرخه تولد دوباره را متوقف كرد؟ نه با آيينهای دينی يا اعتقاد به موجودی فراطبيعی؛ بلکه با پيروی راه ميانهای بين تنآسايی و رياضتکشی، که همان راه هشتگانه است، میتوان به چرخه باززايی پايان بخشيد. راه هشتگانه همان راه ميانه است. بوداييان معتقدند که انسان متشکل از پنج بخش است. ماده، احساسات، ادراک، نمودهای روانی و آگاهی. عجيب آنکه به نظر میرسد هرچند در آيين بودا، برخلاف ديگر اديان، آگاهی يا ذهن نقش محوري ندارد، در اين آيين، ذهن در مراقبه نقش اول را دارد؛ لذا آيا ذهن نبايد در آيين بودا نقشي محوریتر داشته باشد؟ هدف در آيين بودا نيروانه است که عبارت است از آرامش و بينش در اين زندگی و آزادی از تولد دوباره پس از مرگ. اما نيروانه دشوارفهم است و درباره آن هم ديدگاههای ايجابی و هم ديدگاههاي سلبی وجود دارد. اگر آدمی صرفاً رشتهای از حالاتِ مادی و روانی است، چگونه پس از مرگ همچنان وجود دارد؟ سخنان بودا دراينباره دوپهلوست و از چنين سؤالاتی ناخشنود است! نيروانه به معنای خاموش کردن يا نابودی خود است. در اينجاست که آيين بودا با مسيحيت خويشاوندی پيدا کرده است؛ زيرا در اين دين هم از «فنای نفس» سخن گفته میشود.
اما «خود» يا «نفس» درآيين بودا امری موهوم است؛ به طوری که آنچه دوباره زاده میشود تارهای کرمهای است که به طور علی به هم تنيده شدهاند. بودا نه به عمل، بلکه به نيت عمل توجه دارد. دقيقاً همانطور که آتش از مشعلی به مشعلی ديگر منتقل میشود يا همان طور که شيئی سبب حرکت شيء ديگر میشود؛ برای مثال، وقتی که به توپ بيليارد ضربه میزنيم، به حرکت درمیآيد و فاصلهای را طی میکند و توپ ديگری را به حرکت درمیآورد و خود متوقف میشود و توپ دومی اين ضربه را به توپ سوم میرساند. در اينجا هيچ چيز مادی از توپ اول به توپ دوم و همين طور به توپ سوم نرفته است، بلکه هر توپ با برخوردش به آن ديگری به آن حرکت و جهت داده است. تبيين ديگر اين است که ببينيم بخشهای سازنده انسان بر طبق الگوهايی که از يک آن به آن ديگر بازتوليد میشوند و پيوستگی و يکپارچگی شخصی را فراهم میكند، در ارتباط با يکديگرند. مرگ ارتباط را میگسلد، اما بخشهای سازنده (اسکنده) الگوهای جديدی را شکل ميدهند که با الگوهای قبلی يکی نيستند، اما با آنها ارتباط دارند. از اين رو، فرد جديدی که زاده میشود، با فرد قبلی يکی نيست اما کاملاً متفاوت هم نيست. کرمه زنجيره علی بين آنها را تضمين میکند.
بودا هم پايندگی نفس را انکار میکند و هم ناميرايی خدايان يا خدا را. بنابراين، چگونه میتوان آيين او را دين ناميد؟ دانشمندان میگويند که آيين بودا به جهت تأکيد بر ترکِ ارزشهای دنيايی و تأکيد بر لزوم رهايی از دلبستگی که از مفاهيمی است که در هر دينی وجود دارد، با خداناباروی مدرن فرق دارد. يک امر پايا نيروانه است که آن خاموشی آتش حرص، تنفر و توهم، يعنی اعتقاد به «خودِ» پاياست. همين که آدمی دلبستگی را از بيخ و بن برکند، به نيروانه دست میيابد، چنان که انسان کامل (ارهت) با نفی دلبستگی در زندگی اين جهانی به آن دست يافته است. انسانها در اين دنيا میتوانند به نيروانه دست يابند، اما نيروانه فرجامين وجود دارد زيرا بودا از کرانه ديگر، قلمرو بیمرگ، نازاده، ناآفريده و... سخن میگويد. با آنکه همه امور معلول يا مشروطاند، نيروانه نامشروط است. فيلسوفان همچنان درباره اينکه آيا نيروانه ايجابی است يا سلبی چند و چون میکنند، اما احتمالاً بهترين ديدگاه آن است که نيروانه يک «جا» نيست بلکه يک «حالت» است و از آنجا که به حوزه امر مطلق تعلق دارد، آن را نمیتوان وصف کرد.
اما محققاً به نظر میرسد نيروانه به عنوان يك امر نامشروط يک معضل است. به نظر فيلسوفان، جهان هستی قايم بالذات نيست. جهان هستی تهی است؛ يعنی تنها ناشی از اوضاع و احوال خاصی است. اما نيروانه به عنوان امری نامشروط، تهی نيست. از اين رو، بايد امری بيرون از اين جهان باشد. اما اگر چنين است، چگونه میتوان آن امر پايا را در جهانی كه ناپاياست، تجربه کرد؟ اگر نيروانه متعلق به جهانِ امر مطلق است، آنگاه به نحوی نيروانه بايد متعالی و درونبود باشد، همانطور که خدا در اديان ديگر چنين است.
راه محبت (بهکتی) در آيين بودا نيز بسط يافت و بقايای جسد سوخته بودا در استوپهها نگهداری شد و عبادتکنندگان شيفته آن بودند و دل در گرو آن داشتند. دلدادگی عبادت کنندگان به بودا روز به روز بيشتر شد و در بسياری از کشورها پيکرههای بزرگي از بودا ساخته شد که از اين شيدايی حکايت میکرد. در مهايانه شخصيتهای منجی بسياری وجود دارد. برای مثال، اميتابه يکی از آنها است، که بودای متعالی و نور بیکران و تجلی انسانوار مهر، عشق، فرزانگی و محبت بیکران است. همچنين، اولوکيشتوره يکی از بزرگترين بوداسفهاست؛ پروردگاری که مهرورزانه و ياریرسانه، گوشه چشمی به انسان دارد. ميتريه، بودای آينده است که صلح را برای جهان به ارمغان خواهد آورد و بوداييان چشم به راه اويند. شکلگيری اين آموزهها بيش از هر چيز نشان میدهد دينی که با خودياریگری آغاز شد، سرانجام شاهد ظهور شخصيتهای منجی در درون خود است. بودايان آسمانی و بوداسفها با اوصاف مهرورزی و فيض به آيين بودا راه پيدا کردند. در سوره نيلوفر، بودا به بوداييان وعده قلمرو آسمانی را داده است.
در نتيجه، اديان معتقدند که تأکيد بر پادشاهی خدا يا نيروانه يا برادری بر روی زمين يک هدف دنيايی است اما هدف آن دنيايی نيز وجود دارد و آن عبارت است از آسمان يا فردوس يا نيروانه نهايی يا... آنجا که درستکار يا روشنیيافته در آرامش خواهد بود. راهای بسياری برای رسيدن به اين اهداف وجود دارد اما قطع نظر از آيين بودای اوليه، معمولا در همه راهها از خدا کمک طلبيده میشود؛ زيرا يکی از نشانههای دين، اعتماد به لطف و فيض پروردگار است.
پينوشت:
* اين نوشته بخشهايی از مقاله liberation اثر رابرت کروفرد است که مشخصات کتابشناختی آن چنين است:
Crawford,Robert, "Liberation" in What is Rrligion? (London: Routledge, 2002) ,pp75-88.
منبع: ماهنامه اخبار ادیان 16
کد مطلب: 19127
آدرس مطلب: http://bfnews.ir/vdcjavev.uqeh8zsffu.html